انشالله
می آیم دانشگاه مثل هر روز. نشسته ام و گیج پیدا کردن باگهای برنامه. یوکا (استادراهنما) می آید و می گوید. این نرم افزاره همش خطا میده . ببین چشه. احتمالن یه ایرانی توش خرابکاری کرده. بازش می کنم و جواب می دهد. می گوید اهان حتمن گفتی انشالله تا باز شد و می خندد. می گویم مگر تو نگفتی؟ می گوید نه و می رود.
یک وبسایت باز می کنیم نصف صفحش سیاهه. یوکا می گه حتمن طراحش ایرانی بوده.
می گه این سوال درسته یا غلطه؟ می گم ثابت کردم درسته. اما فکر ایرانی می گه غلطه. می خنده می گه بله غلطه.برو نقصش رو پیدا کن. دو روز بعد می روم و می گویم نتونستم پیدا کنم. می گه . ااااااااااااااااااااای ای ای.. نگاهش می کند و می گوید اااا من اشتباه کردم. درست ثابت کردی. چپ چپ نگاهش می کنم و می گم دو روز باعث شدی فکر کنم احمقم. می گه عوضش مجبور شدی فکر کنی.
می گه تو چرا اینقدر غلط املایی داری؟ می گم کو کجا؟ می گه باز ایرانی نوشتی؟ می رود و می بینم توی دو صفحه فقط دو جا اشتباه دارم.
کاش یک روزی حالش را در همین حالت طنزش اساسی بگیرم .
زندگی ادامه...
یک سالی از تولد دختر دومش می گذشت. ناراحت بود. اما می گفت خدا داده، سقطش نمی کنم. اشک می ریخت اما می گفت قسمت است. خواهرای بزرگش می خندیدند و می گفتند همین بچه های ناخواسته از همه بهتر می شوند. بدنیا آمد و شد یک پسر لپ گلی که با دو خواهر قبلیش فرق داشت. عزیز شد و دردانه . ایندفعه که رفتم ایران دوربین و عکس و لبخند... خجالت این پسر خاله ی کوچکم و شیرین زبانیش.
پیرمردی گوشه ای از خانه خوابیده در انتظار مرگ. می فهمد یا نمی فهمد خسته و منتطر و کسی می گوید کاش تمام شود تا زجر نکشد اما هنوز زندگی ادامه دارد نود و دو سال است که می خوابد و بیدار می شود. بدنی نحیف و منتظر!
کوچولوی دو ساله ی لپ گلی ،سالم، بی بهونه می خوابد در انتظار زندگی .اما زندگی ادامه ندارد پس دیگر برنمی خیزد. ایست قلبی و ابهام مادری که نفهمید چه شد؟ تمام.
در این ابهام نمی پرسم چرا؟کسی نپرسد چرا؟
...
بعضی حرفها و کارها هست که آنقدر قلب آدم رو می شکنه که حتی بعد سالها اثرش رو می بینی! کافیه یک اتفاقی بیفته که یادت بیاد. اینجا اروپا، این حرفها نیست چون ارتباط عمیق بین آدمها نیست یا هم اگر باشه کمه. روزگاری جز دسته ادمهای بسیار احساساتی خوانده می شدم اما رنج روزگار بالاخره ما آدمها رو پوست کلفت می کنه. با اینحال گهگاه آدم که این زخمها رو حس می کنه یادش به احساساتش میاد و ارتباطها و آدمها. بحث بخشش نیست. ادم می تونه ببخشه در حالی که زخم خورده.
واقعن ما آدمها باید مواظب رفتار و حرفهامون باشیم. ممکنه روزی یک نفر در دیاری غریب بعد سالها هم زخم کار یا حرف ما هنوز رنجش بده. ما ایرانیها خیلی حرف می زنیم اما کمتر مواظبیم.
finnish professor
اوج احساس یک استاد فنلاندی در بدرقه شاگرد ایرانیش...
have nice holidays in your desert! far from snow and cold
بازگشت
در را باز می کنم خانه خالی و من تنها .سکوت است.. گلدانها را چک می کنم. یکی کاملن خشک و دیگری نزدیک مرگ. ابشان می دهم. برگهای ریخته ی کف اتاق را جمع می کنم. اینجا زندگی شکل دیگریست. تلویزیون را روشن می کنم لیدی گاگا می اید با همان لباسهای عجیب غریبش و می خواند. کانال را عوض می کنم. .. اینجا همه چیز شکل دیگری دارد. ال پاچینو مدام ور می زند روحم حوصله ندارد خاموشش می کنم.. سکوت است..خنده های کوچکترین عضو خانواده...اشکهای مادر... حرفهای خانم راننده ی تاکسی فرودگاه که دزفولی بود و هیچکس را نداشت. همه در مخم پیاده روی می کنند. لبخند می زنم بر خانم راننده که حرف شوهری که جدا شده بود و پدر و مادری که مرده بودند را راحت برایم تعریف کرد. اخرین کسی بود که بااو حرف زدم . سرم هنوز درد می کند اثرات سرماخوردگی که در بدو ورود من را در گیر کرد و منرا ترکانید. گوشهای گرفته و چشمان خواب الود و لبخندی که می نشیند بر لبم. زندگی بالا و پایینش زیاد است و خاطراتش عجیب و غریب. سکوت است.
خانه ی پدری
هوا سرد نیست. برفها برای کریسمس هم نماندند پس منهم کریسمس اینجا نمی مونم. دلم کارتون سکروچ می خواهد در ان تلویزیون سیاه و سفید کنار ان بخاری قهوه ای که یک طرفش من بودم و انطرفش پدر. دلم خانه می خواهد! خانه ی پدری!!
تکنولوژی و مشکلات
دانشگاهی که ما در ان درس می خوانیم از سه بخش در سه شهر متفاوت تشکیل شده. گاهی کلاسها به این صورت برگزار می شود که استاد سر کلاس یک شهر درس می دهد و در شهر دیگه دانشجویان در کلاس می نشینند و از طریق دوربین و میکروفون ارتیاط بر قرار می کنند. در کل سیستم مزخرفیست این تکنولوژی و سر فرصت روی آن شیلنگ خواهیم گرفت. حالا تصور کنید که اساتید و دانشجویان هنوز به این سیستم عادت نکرده اند در نتیجه اتفاقات بسیار جالبی رخ می دهد. مثلن تصور کنید استاد مشغول درس دادن است و ناگهان دل پیچه سراغش می اید و با عذر خواهی کلاس را ترک می کند و می رود جهت تخلیه اما بیچاره فراموش کرده که میکروفون را در بیاورد. در نتیجه صداهای نا بهنجار است که به مدت 10 دقیقه شنیده می شود و کلاس پخش زمین می شود.
اخبار
- طبق گزارشهای رسیده فنلاند در ورزش هاکی روی یخ توپ تشریف دارد و در اسکی هم توپ بوده است اما بعد از یک آبروریزی قهرمان اسکی نروژیها شدند. در سال فکر کنم 2000 قهرمانان اسکی فنلاند دوپینگیدند و ابروی فنلاندیها رفت که این ابروریزی منجر به ترکیدن فنلاندیها در اسکی شد.گزارشات حاکیست یکی از قهرمانان بطور خفنی به مشروبات الکی رو اورد طوری که مرد.
-از مهربان همسر خبر رسید همکار بلژیکیش از شرکتشون رفت. مهربان همسر از او به انسانی گرم یاد می کند و هم اکنون در فراقش می سوزد. شایان ذکر است که بلژیکی در فنلاند گرم حساب می شود.
-بارش برف اهالی این شهر را خوشحال بنمود اما بارش باران در روزهای اخیر به آن گند زد. هم اکنون دمای این شهر با کرمان برابر است. واحد مرکزی خبر قطب شمال.
ملت تو پ
-در ورای گسترش فرهنگ کتاب خوانی در مدارس فنلاند یک درس اختیاری هست به نام "خواندن نوشته ها" در این درس دانش آموز موظف است یک کتاب انتخاب کند و گزارش انرا ارائه دهد. یکی از دوستان فنلاندی تحقیق کرده بود که چگونه در این درس بچه ها تشویق به خواندن می شوند و خلاصه پیشنهاد کرده بود که 1-این درس باید اجباری شود 2- کتاب در مدرسه در ساعات کلاسی باید خوانده شود 3- کتاب را خود دانش اموز باید انتخاب کند.
- واقعن عدم مطالعه در ایران از رفتارها مشهوده. مطالعه ی روزنامه های فقط داخلی یا فقط خارجی هم که ما رو هم کور بار میاره و جز اعصاب خوردی نتیجه ای نداره. زود هم که جو گیر می شیم و خون به پا می کنیم. خداییش دوست ندارم بگم حرکات وحشیانه ازمون سر می زنه اما خداییش من وقتی صحنه های اخبار دیروز رو دیدم . شرمم شد بگم اینجا ایران است. متاسفم که هنوز عده ای نمی دانند سفارت هر کشور خاک اون کشور حساب می شه. می ری اونجا رو می گیری نماز هم می خوانی. ...این زمین که غصبی حساب می شه. توضیح المسائلت رو باز کن! ...
یادت بخیر سعدی جان
-آسایش دو گیتی مفهوم این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
ابرانی اگه یک کاری بخواد بکنه که به هیچکس نمی گه تا مردم حرف در نیارن سر اخر شاید تقش در بیاد . حالا یه کوچولو می خوایم هسته ای بازی کنیم کل دنیا فهمیده. ایرانی اگه بخواد سر کسی رو کلاه بذاره همچین می ذاره که طرف نفهمه .در کل این شیوه ها اصلن در سیاستمون دیده نمی شه . مثلن ما رو راستیم خیلی رو راستیم خیلی .مرگ بر این و ان رو صریح می گیم بس که شجاعیم و درست. کل دنیا دقیقن شیوه ی عکس ما رو دارن. وای چه ملت تو پی هستیم ما. ایول.. ایول..
...
طرف اومده اینجا سه هفته زندگی کرده حالا برگشته ایران می گه وای من دیگه نمی تونم اینجا زندگی کنم. به این حالت چه می گویند؟
1-جوگیری
2-واقع بینی
3-از خودبیگانگی فرهنگی
4- به این حالت چیزی نمی گویند تو برو در مورد خودت قضاوت کن چیکارت به دیگران.
متن ایمیل 120 سال دیگه
( من دانش سیاسی ندارم و این متن نشان دهنده ی حمایت از کسی یا نظامی نیست. پس لطفن بی تعصب و ازاد بخوانیدش و بدانید نویسنده یک فرد معمولیست مثل همان راننده تاکسی که سوار ماشینش می شوید و برایتان داستانی تعریف می کند)
دیروز شاه و ابا و اجدادش در ایران نفرین می شدند و عیاش خوانده می شدند. حالا کرور کرور ایمیل داستان زیبا و آموزنده ازشان در امده. کاش آدمها گاهی تاریخ بخوانند. در کل انگار مردم ایران عادت دارند به بهتر دانستن نظام قدیم حاکم. دور از ذهن نیست که 120 سال دیگه (شاید) بچه ی نوه ی من متن ایمیلی بخواند این چنینی
122 سال پیش رییس جمهور ایران قانون یارانه ها را راه انداخت در انزمان مردم ایران چندان از اوضاع کشورهای دیگر خبر نداشتند و دانش اقتصاد در ایران به سختی پیشرفت می کرد عده ی زیادی با او به مخالفت برخواستند و... اینگونه است که امروز ایران نظام امنیت اجتماعی شامل حق بیکاری و.. را دارا شد.
سالهای پیش مردم فرت فرت در سانحه های تصادف می مردند مثل مرگ در اثر وبا 200 سال پیش. 120 سال پیش قانون های راهنمایی رانندگی به طور جدی با جریمه های سنگین شروع شد و مردم را ترکاند درآنزمان... به خاطر همین است که امروز هر کسی قادر به دریافت گواهینامه ی رانندگی نیست . مرگ ناشی از تصادف به 99% کاهش یافته. و امروز نظم رانندگی با 200 سال پیش اروپا برابری می کند(شیلنگ روی ایران)
120 سال پیش مردم ایران گر گر نفت و گازمون رو سوزوندن رفت. و اگر قیمت انرژی بالا نرفته بود ما الان برق هم نداشتیم
120 سال پیش مردم از نظام حاکم ناراضی بودند.......
حسنها و عیبهای ی یک نظام را تاریخ معلوم می کند. این درست نیست که ما فقط حسنها را ببینیم یا فقط عیوب را.
یک نگاه
-کتاب دوست فیلیپینیم که چاپ شد براش دست زدم که ایول مبارکه و حس کردم شادیم رو توی چهره ام دید. به بیسکوییت و چای هم دعوتش کردم. فنلاندیها هم برایش گلهای گران فرستادند. اینجا بودکه دوستم گفت:فنلاندیها خیلی سعی می کنند آدمهای گرمی باشند اما واقعن نمی توانند. توی خونشون نیست.
-مراسم آتش بازی و چراغانی شهر برای کریسمس در سرما و برف برگزار شد. جمعیت مثلن زیادی آمده بودند که سرو صدایشان به اندازه ی نصف فامیل ما که خونه ی مامان بزرگ جمع میشیم هم نبود. به قول مهربان همسر هیچ کس نه دست زد نه سوت نه جیغ. هیچی!
-از همکار فنلاندیم می پرسم :چرا پارکینگ سقف دار نمی سازن می گه :ساختش گرون در میاد. رفاه اینجا یعنی کله ی صبح در دمای زیر صفر برف رو از روی ماشینت پارو کنی. خواستم بگم همینه که آدم اینورا نمیاد. بلا نسبت.
-دو سال پیش یک دوربین عکاسی بود 200 یورو. دو ماه بعد شد 140 یورو. از اون روز تا امروز تبلیغش میاد در خونه که 30% تخفیف توپ. در کل چاخان.
-استادم می گه چند وقت پیش باز دانشجوها در ایران شلوغیدن. می گم مجموع هیجانات زندگی در کل دنیا مقدار ثابتیست. سهم فنلاند رو ما بر داشتیم. می گه انصاف نیست سهم ما از جمعیت و هیجان اینقدر کم باشه.
شایعه
برم به کی بگم که تهران هم برف اومد اما ما هنوز برف نداریم. حالا باز شایعه درست کنید بگید فنلاند سرده.
سفر به استکهلم
آقایون توپ کراوات زده کت و شلواری خانوما خوش پوش آرایش کرده همه لفظ قلم صحبت می کنند. جمعیت زیادی امده بودند. از همان اول تذکر داده شد که فیلم و عکس و موبایل در طول اجرا حرام است. ما با همان سر و وضع دانشجویمان رفتیم نشستیم شجریان امد و خواند. . وقت اول گذشت وقت دوم که شد اقای شاکی امد و گفت فیلم نگیرید استاد ناراحت شدند و اینا. نکنید بابا!!
خانمی از من پرسید که صندلی شماره ی (شماره را به سوئدی گفت) کجاست. خواستم انگشتی نشان دهم اما مودب نشستم.
مدتی از اجرا گذشت که مهربان همسر سرش را در گوشم کرد که بغل دستیم اعصابم رو خرد کرد. نگاه کردم دیدم جو گیر شده این آقای بغل دستی و سر را به موازات افق به پهنای 1 متر به این طرف و انطرف می برند و چون مو قشنگ هم تشریف داشتند این موها به هوا می روند و اصلن مزاحمتی ایجاد می کنند خفن . مهربان همسر دستش را حایل کرد میان خودش و بغل دستی اما جو به شکل بدی بر جوان مردم مستولی شده بود. خلاصه انقدر آزار دهنده بود که پشت سریش قاط زد که آقا می شود کمتر سر تان را تکان دهید. بغل دستی احساساتش ترکید و کمتر سرش را تکان داد.
داشتیم دنبال مغازه ی ایرانی می گشتیم یک آقای ایرانی ما را سوار ماشینش کرد تپ ما را برد گذاشت در مغازه. از ما پرسید توی شهری که هستید ایرانی هست گفتیم به اندازه ی انگشتان دست. گفت به هر ایرانی جز من اینو بگید می گه :چه بهتر.
رفتیم مغازه ایرانی تا توانستیم خرید کردیم. روی الوچه نوشته بود تاریخ انقضا سال 89 . طرف با ماژیک خط زده بود نوشته بود 91.
بخش قدیمی استکهلم زیبا بود و به قول مهربان همسر عکاسخانه ای شد برای ما.
دوست قدیمیم و مهربان همسرش را دیدیم و به اندازه ی یکسال غربت زدگی شاد شدیم.
زندگی کوتاه است
عاشق آنروزهایی هستم که می آمدی.تابستان توی پشه بند می خوابیدیم و تو صبح زود می رسیدی . یکهو سرت را از توی پشه بند می اوردی تو و جیغ ما در می امد. سوغاتیها و بازی و قصه .. اولین سوالی که از تو می پرسیدیم این بود: تا کی می مانی و مامان همیشه دعوایمان می کرد. یادت هست برای هر چیزی جک در می آوردی و کلی می خندیدیم .برای همه ی مان عزیز بودی. پدر می گفت درویشی و مادر ایمان داشت مردی مظلومتر از تو نیست وما تورا بهترین همبازی می دانستیم. بزرگتر که شدم مشقتهای زندگیت را دیدم و آزرده می شدم اما تو صبورتر از همه بودی. هیچوقت دست از شوخی کردن بر نداشتی حتی وقتی پدر از پیش ما رفت . مولانا می خواندی و من لذت می بردم. و اشعاری راکه می خواندی یادم هست.
می بخور منبر بسوز و آتش اندر خرقه زن
ساکن میخانه باش و مردم آزاری نکن
به دل می نشست تمام اشعاری که می خواندی . راحت بودی با همه چیز با همه کس.
آمده بودی خانه ی ما به مادر گفتی که قبرت را خریده ای به همه سوغاتی دادی به من زنگ زدی و از راه دور باز شوخی کردی و خندیدیم و خداحافظی کردی. چند روز بعد به چشم به هم زدنی وقتی از ماشین پیاده شدی. کسی سرعت گرفت و تو را به خواسته ات رساند. آنی و راحت برای تو سخت و جانسوز برای ما. خوشحالم تا آخرین لحظه روی پای خودت ایستادی و محتاج به کسی نشدی. روحت شاد عموی عزیزم.
مرگ پایان کبوتر نیست
آنروز که از در آمدی غم نبود پدر را با گذاشتن سرم روی زانوهایت کاستم. دستت را روی سرم کشیدی و هیچ کس نفهمید چقدر آرام گرفتم.
امروز در این غربت که آدم را دلنازکتر می کند غمت برایم بغضی است که هیچ دستی نمی تواند از آن بکاهد. خودت بیش از هر کس می دانی که بهترین عموی دنیا بودی . به من بگو امروز کجا و چگونه از غمم بکاهم.
پایگاه علمی 'الزویر' تحریم شد
ایرنا : پایگاه علمی 'الزویر' (موسسه انتشاراتی مقالات علمی که مرکز آن در آمستردام قرار دارد) یر اساس رای اکثریت روسای دانشگاه ها و اعضای بلندپایه وزارت علوم، تحقیقات و فناوری تحریم شد و هیات ممیزی دانشگاه ها درصورت مشاهده مقالات علمی در این پایگاه امتیاز پدیدآورندگان را منفی و صفر قلمداد خواهد کرد. 'فرهاد رهبر'، اظهار داشت: ارایه مقالات علمی به بیگانگان به منزله ساخت قصر علمی بیگانگان توسط خشت های دانشمندان ایرانی است که این بنا با تحریم کردن دانشمندان کشور فرو می ریزد. وی پیشنهاد کرد که دانشگاهیان کشور برای مقابله به مثل ،پایگاه علمی 'الزویر' را تحریم کنند و در هیات ممیزی مقالات اگر استادی مقاله ای را به این پایگاه علمی ارایه دهد امتیاز وی را صفر و حتی منفی قلمداد کند.
دیروز رییس الزویر زنگ زد بهم و پرسید شما ایرانی هستید گفتم آره چطور. گفت تو رو خدا یک خشت فقط یک خشت برسون ما اخرین قصرمون فقط یک خشت کم داره. گفتم به خدا روم سیاه! خشتم تو ی تنور سوخت. گفت سوختشم خوبه بفرست. گفتم عمرن ای بیگانه ی نفهم. فکر کردی.
الزویر بعد از اینکه اینو فهمید درش رو تخته کرد و رفت . حالا قصرهای بیگانگان با خشتهای دانشمندان ایرانی بنا نهاده نمی شود. تک تک خشتها کاخهای قبلی هم به قیمتهای بالا یی دارند به فروش می رسند. ناسا هم تعطیل شده و کارمنداش بیکار شدند. حق بیکاری هم نمی گیرند. پروژه ی دنیاهای موازی کالیفرنیا خوابید. خلاصه همه چیز تعطیل شد و مردم اینجا توی اروپا هم انگیزه ی کار کردن ندارند. ما هم دانشگاهمون تعطیل شد استادم می گه خشتات رو احتکار کن بعد بفروش می تونی یک جزیره بخری .
آلزایمر
یادم میاد حفظیاتم خیلی خوب نبود نمره ی درس معارفم از همه کمتر بود. یادمه معارف ۲ دوره ی لیسانس ۹ شدم استاد ارفاق کرد ده گرفتم. الان هم دارم فکر می کنم آلزایمر دارم.
همسر عزیزم اگر روزی آمد که واقعن آلزایمر گرفتم بدون که دوستت دارم فقط یادم رفته
فنلاند
دز اکثر کشورهای پیشرفته و مرفهی مثل فنلاند عده ی قلیلی از مردم سخت کار می کنند و بقیه حال می کنند.
پ.ن. عمو همیشه نصیحتم می کرد که هرگز کار نکن کار مال خره(بلانسبت)
برگرد به پانزده سال پیش
تصور کنید پانزده سال پیش است و موقعیت الان شما را براتون توضیح می دانند. شما در اون زمان چه حالی می شدید؟
من واقعن اونزمان هیجانزده می شدم. پس بذار الان هم همین حال رو داشته باشم.
