من و همکار بزرگ سایزم
این آقای بزرگ سایز ،همکار ما گاهی خیلی با مزه است.بعد از سه سال همکار بودن می پرسم: تو کی دکترات رو شروع کردی؟
- 2007 .
یعنی چیزی حدود 6 سال پیش. جا خوردم. چیزی نگفتم ادامه داد که
من هر سال می گم امسال دیگه فارغ التحصیل میشم اما پیش نیومد تا اینکه بالاخره امسال فارغ التحصیل میشم.
-وبعد فارغ التحصیلی ؟
-بعدشم دو تا برنامه ی توپ دارم یا میرم از اول یک فوق لیسانس دیگه می گیرم یا می رم زیر پل زندگی می کنم.
-نه اینطورم نیست کشورته. کار پیدا می کنی خیلی براتون راحت تره.
- آره زندگی برا ما راحتتره تا شما که غریبه اید . ما اینجا جای خیلی از پلها رو بلدیم.
همکار چینی می پره وسط حرفون که:
اردو میاید بریم. اسب سواری هم داره
و همکار بزرگ سایز می گه
من به اسبهای بیچاره رحم می کنم و نمیام.
افسردگی بعد از دیدن فیلم
روزی از انروزها نشستم دو تا فیلم دیدم.the flowers of war خارجی و راه آبی ابریشم ایرانی.
the flowers of war
در مورد جنگ ژاپن و چین بود که این ژاپنیها چه جنایاتی کردند. به هیچ چیز رحم نکردند و من از اول تا آخر فیلم چشم گشاد با دهان نیمه باز فیلم را دیدم که نشان داد یک آمریکایی چگونه با دختران نوجوان چینی از یک کلیسا فرار می کنند. کشتن مردمان و تجاوز به دختران در این فیلم در حد مرگ ادم را آزار می دهد. در جریان این فیلم یک عشق هم مثل همه ی فیلمها شکل می گیرد و بدون داشتن هیچ صحنه ی مسخره ای تو اون هیری ویری به نمایش در می آید که تو را کمی می ترکاند. من نمی دونم ژاپنیها بعد ساخته شدن این فیلم به خیابونا نریختن ؟.خلاصه آبروی ژاپنیها در این فیلم ترکید . البته در هیچ جنگی حلوا خیرات نمی کنند و در همه جنگها همین خبر بوده. خلاصه تا دو روز ما افسرده بودیم.
راه آبی ابریشم
گویا این فیلمنی ایرا پر هزینه بوده و.. من نمی دونم آیا واقعن کل فیلم همین بوده؟ یا این فیلمی که من دیدم خلاصه بوده. یعنی فیلم با اینهمه سوتی؟ خداییش هی منتظر بودم یک چیز قشنگی یک جایی اتفاق بیافته. داستان مال خیلی قدیمهاست(فکر کنم زمان دیلمیان) که پارسها می خواهندبا کشتی به چین بروند .صحبت کردنشان که واقعن چه بگویم مثلن یک چیزی تو این مایه ها."همانا تو را به کنیزی بر می گزنیم ... اینو ببر تو اتاقش" اگر یک "دمت گرم" هم می گفت من تعجب نمی کردم .حالا اینا هیچی. لامصبا همه ی کشورها زمانهای قدیم فارسی بلد بودن .اصلن فارسی زبان بین المللی بوده. حالا فارسی نه همون زبان قدیم ایرانیها. یک جایی از فیلم کشتی به جزیر ه ای دور افتاده با مردمان وحشی می رسد که مردمان ان جزیره اصلن نمی دانستند کجای دنیا قرار دارند. بعد اونا هم فارسی بلد بودند. حالا حداقل میو مدین یه زبون من در اوردی می ذاشتین زیر نویس می ذاشتین و اینا .. اما سوتی بزرگ فیلم انجاست که این کشتی روزها در آب سرگردان می ماند بدون اب اشامیدنی و غذا طوری که همه ی کارکنان کشتی، وسط کشتی ولو می شوند و نای بلند شدن ندارند. تا اینکه به همان جزیره ی ذکر شده می رسند و صحنه ی بعد همه سر و مر و گنده وارد جزیره ی وحشیها می شوند . پادشاه جزیره هم که فارسی را مثل بلبل حرف می زند. می گوید به کشتی بروید و هر چی دارید به من بدهید بعد هم همه به کشتی می رن و دیگه بر نمی گردند. فقط ناخدا می ماند در جزیره که اونم میذارنش لب ساحل تا پارسها بیان شبانه نجاتش بدن. حالا پارسها که اصلن وقت نکردند تو جزیره هیچکاری انجام بدن. چه برسه به اذوقه خوردن و برداشتن. اینکه چه جوری همه حالشون خوب میشه و به راهشون ادامه می دن نمی دونم. اصلن بقیه سفر رو با چه آذوقه ای ادامه دادن؟ می گم نکنه فیلم سانسور شده. خب بابا به شعورم توهین شد این فیلم رو دیدم. یکی بگه که من همه ی فیلم رو ندیدم تا اعصابم راحت بشه که یک فیلم به خاطر اونهمه بازیگر خوب و هزینه زیاد اینطوری ساخته بشه که ما رو اسکل کنه. اینم من رو دو روز افسرده کرد. دقت کردین اعصاب نیستاااا!!!
از هر دری، دری وری
-چند وقت پیش یکی زنگ زد که شما قرار داد اینترنتتون در حاله تمام شدنه ما یک تخفیف توپ داریم برای خونه و هم تبلت شما و اگر نخواستین تا 2 هفته می تونین پس بدین. ...مهربان هم گفت حالا نه نمی خوایم. دو روز بعد سیم کارت تبلت فرستادن در خونه.. ای خدا ما که گفتیم نمی خوایم حالا.. بذار دو هفته حال کنیم .این سیم کارت که به تبلت ما نمی خوره. مهربان پا شد رفت و گفت اقا مینی بفرست این مال تلفونه نه تبلت. باز طرف از نو فرستاد . باز دیدیم مینی فرستاده اما با نوع متفاوت. باز مهربان اینبار با خود تبلت رفته کمپانی مورد نظر گفته بابا من که گفتم فلان نوع رو باید بفرستین. ببین از این نوع. خلاصه سومین سیم کارت رو درست دادن. سرعت خوب بود اما گرون در میومد. پسش دادیم بدون استفاده. خدا ما هیچی مجانی نمی خوایم. خدا شنید دو روز بعد صورت حساب قشنگش رسید. بازاریابیتون تو حلقم.
-دیدم به جای اینکه وقت اداری برم کلینیک برای چکاپ، شنبه برم که بیکارم. رفتم به دکتر جون گفتم اینا رو چک کن. نشستیم تک و تعریف و هر هر و کر کر شد 45 دقیقه حرف زدیم و من هی اطلاعات ازش بیرون کشیدم. بعد دکتره یهو می گه راستی می دونستی اگه شنبه بیای کلینیک دانشگاه پولش رو نمی ده. بیا اینم صورتحساب. 103 یورو بخاطر 45 دقیقه. گفتم آخه زودتر بگو من کارم 5 دقیقه هم طول نمی کشید. دکتره ترکید از خنده. خواستم بگم : مرگ! اما نگفتم.
-باید بری آزمایش خون برا حساسیت . می پرسم ببینم چیو می خوان چک کنن. میگه حساسیت به گرده ی گل به شیر به گندم به کپک خونگی به گربه به سگ به اسب.. حالا گیرم سگ و گربه داشته باشم آخه اسبم کجا بود. می گم حیونا رو حذف کن من حیوون ندارم. میگه همش درهمه نمیشه. می خوای بری آزمایش یا حذفت کنم؟ خواستم بگم: مگه میدون تره باره که در همه؟
-اسی(استاد) می گه مقاله رو کوتاهتر کن. می گم کوتاه کردم فرستادم. نخوندیش؟ میگه نه. میگم اون نتایج مقاله جدید رو چی ؟دیدی؟ می گه نه. می گم مقاله سوم رو میزه فقط ویرایشش مونده برا ادیت 2 ماه پیش فرستادم دیدیش میگه نه وقت نکردم. نگاهم می کنه. می گه سرم شلوغ بود. میگم باشه اما من باید فارغ التحصیل بشم. بهش فکر می کنم می گه منم بهش فکر می کنم . میگم پس من منتظرم. میگه منتظره انتخابات؟ خواستم بگم : مرگ! اما نگفتم.
-رفتم بانک. می گم من این کردیت کارت رو نمی خوام . می گه باشه بدش به من. بهش دادم. فرتی جلوی چشمام قیچیش کرد. گفتم من باید مبلغ بدهیش رو بپردازم چون ازش استفاده کردم. میگه : اااا پس بذار چک کنم. چک کرده می گه بیا این صورتحساب. برو بپرداز. خواستم بگم یعنی بازاریابی و مشتری مداریتون تو حلقم!! حداقل می پرسیدی چرا این کردیت کارت رو نمی خوام.
سرگیجه
با اسی (همان استاد)داشتیم بحث می کردیم در مورد یکی از مسایل حل نشده نگام به مونیتورش بود که چطوری فلان محاسبه رو انجام بدم. خلاصه گرم بحث بودیم که آنی دیدم من و کامپیوتر و میز داریم با هم عقب جلو می شیم سرگیجه به صورت خفن. ترسیدم یه جورایی به روی خودم نیوردم نشستم تا احساس بهتری کردم. اسی نگاهی بهم انداخت بدجور که حواست کجاست. باز بلند شدم و ادامه دادیم . چند بار این اتفاق به طور خفیف اقتاد و من هی می نشستم . بلند شدم تا دوباره ادامه بدم که باز دیدم اینبار من و همه چی داریم تاب می خوریم. رنگم پرید احساس کردم خون از صورتم توی پاهام فرو ریخت و می خوام بیوفتم. دستم رو به میز گرفتم تا اومدم خودم رو جمع کنم دیدم اسی می گه مدی اینقدر پاتو به پایه میز نزن این لقه همه چی تکون می خوره. خون برگشت به صورتم و ...هی سعی کردم خندم رو قورت بدم. اسی بد نگام کرد. گفتم من فکر کردم سر گیجه دارم هی می رم می شینم. اسی گفت حالا خوب فکر نکردی زلزله است پا به فرار بذاری.
مرده ی جو گیر شدن خودم هستم که رنگم پرید. اگر نمی فهمیدم جریان چیه احتمالن غش هم می کردم براتون با فشار زیر 7. ما اینیم دیگه.
فردایی که نخواهد آمد
هیچ وقت احساس کرده اید که دلتان می خواهد با مغز بروید توی شکم همکارانتان؟ من الان همچین حسی دارم. من نمی دونم اینجا دفتر کاره یا اطاق مشاوره و هر هر کر کر(به کسر ه و ک) به جان خودم اینا اگر قانون نداشته باشن عمرن مراعات حال بقیه رو بکنن. بابا من دارم درس می خونم اینجا.
اون که چینی حرف می زنه بلند بلند خودش کمه دوستش رو هم اوورده. این هم که نمی دونم دوست دخترشه؟ زنشه؟ زنش نیست . زنش بوده الان نیست! دوستشه؟ شاگردشه؟ شاگردش نیست؟ می خواد شاگردش بشه؟..4 ساعتی هست به جان خودم دارن می گن و می خندن. اون یکی هم به این دوتا فنلاندی گوش میده و گاهی خودش رو قاطی می کنه. منم این وسط چغندر، بوق، مرگ! هر چی. مهربان هم زنگ میزنه من میرم بیرون حرق می زنم اونوقت اینا!!! خیلی جیگرن..جیگرن... جیگرن!
مرگ! فردا می فهمم چیکار کنم. الان نمیشه عصبانیم! فردا می دونم چیکار کنم وقتی دعوتتون کردم به قهوه و بهتون گفتم درد و بلاتون تو سرم یه ذره آرومتر!! من نمی تونم تمرکز کنم. فردا.. فردا بهتون می گم...
و این فردا سه سال است که هنوز نیامده
عید پاک
به ما که خوش گذشت این تعطیلات عید پاک ، به شما نمی دونم به اونایی که با ما هم بودن نمی دونم. والا چون اینو می خونن نمی تونم پشت سرشون حرف بزنم حیف والا کلی حرف قایمکی داشتم که بگم. اما خب نمیشه. خلاصه ما کمال تشکر رو از همه گی داریم... از امپکس نودال، نودال امپکس، خانواده محترم رجبی و... رضایت داریم.
ترس
ترس قطره ای شد در چشم و پاشید وسط کهکشانها . خجالتش ماند برایم.
ما عکس می گذاریم....
خب بله. سال نو مبارک! بهار اومد و اینا.. نتیجه ی سفره ای که در سه سوت چیده شده و وقت تخم مرغ رنگ کردن نبوده و جاش تخم مرغ شانسی گذوشته میشه!! اینه

هیچوقت شده خیلی خسته باشین و روزها ناراحت چیزهای مزخرف باشید(نه در حد مرگ در حد خسته گی فقط) بعد فکر کنید همه چیز کسالت آوره. بعد یه روز با همون حس خسته برید سر کار و یهو یکی یه چیزی بگه یا یک اتفاق کوچیک بیوفته و احساس کنید وای چقدر همه چیز خوبه. این حال امروز منه . من امروز اومدم با همون حس خستگی و کسالت بعد دوست فنلاندیم بهم یک جفت دستکش رنگی رنگی با گلهای رنگی رنگی داد و گفت مامانم برات بافته. منم مثل بچه ی خندون مو فرفری نیشم باز شد که همه ی 28 تا دندونم ریخت بیرون. گفتم ممنون و اونم گفت تو همیشه می خندی. و من از خودم خجالت کشیدم و 28 تا دندون رو جمع کردم.

وضعیت پزشکی یک کشور پیشرفته
دوستی داریم که زبانش در حدی نیست که کسی رو بفهمه یا کسی بفهمدش دچار یه بیماری شده یا نشده. حالا می گم چرا! دچار درد مفاصل شدید شده. چشماش درد می کنه و کلن اینقدر خسته به نظر میاد که نمی تونه هیچ کاری انجام بده. خلاصه طی این مدت من سعی کردم هی در اینترنت بگردم ببینم چه باید کرد و هیچی اثر نمی کرد. نهایتن درد بالا گرفت و گفتم بیا بریم دکتر منم میام واست ترجمه می کنم رفتیم دکتر، دکتره چندتا آزمایش بدنی انجام داد و گفت چیزیت نیست و هیچ التهابی نداری و مال هواست و ویروس اینها برو خونه. یکماه بعد دیدم اومده و می گه دارم فلج میشم. من شبها با درد می خوابم صبحها با درد زیاد بیدار می شم . اما در طول روز هیچ دردی ندارم. توی شونه هام می سوزه و.. کلن هم بچه ی بیخیالی بود و من می دونستم هیچی رو اغراق نمی کنه باز افتادم تو اینترنت و دیدم اوه اوه ممکنه خطرناک باشه. سریع از یه دکتری وقت گرفتیم و رفتیم. دکتره روس بود و زبان انگلیسیش در حد ننجون من. خلاصه دکتره به زور ارتباط برقرار کرد و عکس رادیولوژی نوشت . من پریدم وسط گفتم آزمایش خون چی؟ دکتره خندش گرفت گفت اینجا سیستمش اینه که هر نوبت فقط یک چیز می نویسن واسه آزمایش خون بعدن بیاین. منم داشتم عین وزغ نگاش می کردم. دکتر توپولی گفت باشه اینم آزمایش خون. برگه رو گرفتم و اومدیم بیرون منم فاکتورها رو نوشتم برم ببینم قراره چی آزمایش بشه. فقط دوتا فاکتور بود که هر دوش نشون می داد که آرتریت و عفونت داره یا نه؟ روز بعد رفت آزمایش منم با خودم فکر کردم این چه وضعیه این دکتر روس اصلم انگلیسی بلد نیست نمیشه باهاش حرف زد. رفتم مرکز پزشکی با یه پرستار خوب حرف زدم گفت این چه وضعیه دکترای اینجا چرا نمی تونن انگلیس حرف بزنن و شلوغ کردم حالا، فقط دوتا دکتر دیده بودیم. دختر که انگلیسیش در حد باراک اوباما بود گفت من یه دکتر می شناسم که جوونه و خوبه و گفته که چند زبون رو خیلی خوب بلده و اینا. ما هم خوشحال ،دکتر رو عوض کردیم. نتایج یک روز بعد وارد سیستم شد و ما رفتیم.
آقای جوان و قدبلند ،ما رو صدا کرد و پرسید چه زبونی ترجیح میدین حرف بزنین. همچین گفت من گفتم بیام بگم فارسی ببینم بلده؟ گفتم انگلیسی. رفتیم تو و دکتر گفت : بگین. دوستم هی گفت و منم دوبله کردم و بعد دکتر نتایج رو خوند به این نحو من برا شما ترجمش رو می گم.
-کبد c نمیده. روماتیسم و دیگر چیزها نیست. خون تو شیشه، پلاسما بالا 6 سانت.
به به خیلی ما فهمیدیم دستت درد نکنه.انگلیسی در حد ننجونه ننجون من! اون وسط لبم رو گاز می گرفتم که فقط نخندم. اگر من تو اینترنت نخونده بودم عمرن می فهمیدم چی میگه. بعد پرسید
-فهمیدین
ومن گفتم آره و توضیح دادم ببینم درست فهمیدم یا نه. خلاصه دوست ما اصرار داشت که آره شاید روماتیسم و اون انواع آرتریت نباشه اما من واقعن خیلی درد دارم و اینا. دکتر که بسیار هم خوشبرخورد بود اما از اونجایی که مرد بود و دکتر مرد خصوصن جوون1 اینجا اصلن با خانومها راحت نیست دست هم به دوست ما نگرفت و از همون فاصله یک متری سوالات رو می پرسید به طرز فجیع.
-شب ناهار؟
ترجمه: شبها شام می خوری؟
و..و..تا اینکه در همون فاصله یک متری دستش رو دراز کرد و شونه های دوست مارو با انگشت لمس کرد و پرسید
-با آرنج مشکل داری.
منم ترجمه کردم با شونه هات مشکل داری؟
اینجا جواب دوستم رو درست گفتم که :آره شونه هاش می سوزه و درد می کنه.
دکتر خندش گرفت و به من یک نگاهی کرد و دید او..اوه این داره از خنده می ترکه بذار منم بخندم و اینجا دوتایی ترکیدیم. من هی سعی کردم خندم رو کنترل کنم ولی وقتی می دیدم خودش تا بنا گوش سرخ شده و می خنده منم خب نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. خلاصه سوالات مکرر تا اینکه یه چیزی گفت که من توش موندم و دکتر کاغذ رو برداشت و یک کلمه ی طولانی نوشت. من کلمه رو خوندم و همونجا هنگ کردم. تلفظش رو نمی دونستم اما توی گشت و گذارم تو اینترنت اسم این بیماری رو دیده بودم. خنده از رو لبام رفت.خشک شدم و دکتر سریع جمع کرد و یک خط روش کشید و گفت نه این نه. تشخیص سخت! شاید!
خواستم بگم مرگ. مردوندی منو!
خلاصه ما رفتیم و دکتر پیشنهاد کرد چند هفته صبر کنیم ببینیم چی میشه. در کل این روال اینجاست. صبر کن!چیزی که همیشه می شنوی!
مریض: سرما خوردم گلوم داره می ترکه .
دکتر از فاصله یک متری:سه روز صبر کن ،نمیمیری !
-دست و پام درد می کنه. نمی تونم راه برم.
-صبر کن ببین بدتر می شی؟نمیمیری!
من یک تومور دارم تو کله ام .
-صبر کن ببین توموره بزرگ میشه یا نه؟نمیمیری!
-من خونریزی داخلی کردم داره خون از من می ره ،بیا ببین!
-صبر کن ببین می میری ؟ نمیمیری!
-اشهد ان لا الله الا الله، اشهد ان ...
-صبر کن ! شاید نمردی!
----------بی ی ی ی ی ی ب.
دکتر از فاصله نیم متری : صبر کنین! نبردیش شک الکتریکی... ...
-بیب....بیب..
دکتر با برگشت به فاصله یک متری: دیدین گفتم نمیمیره. خب حالا فکر کنیم ببینیم چشه؟
1-به جان خودم راست می گم. البته یکی گفت با خانومهای خارجی اینطورن چون فرهنگشونو نمی دونن. خواستم بگم ما دکتر زنان زایمانمونم مرده تو ایران.
غذای سالم
کلن خیلی نباید گیر بود. جمله ی زیباترش می شه. حساس نشو!! یعنی هر چی گیر بدی به یک موضوعی بدتره بی خیال!!! حالا این گیر بودن می تونه در مورد خوردن غذاهای سالم باشه که متاسفانه عده ای فکر می کنند من کمی گیرم. چون مثلن تفلون تهش کمی کنده بشه من می ندازمش دور. یا توی پلو روغن نمی زنم و اینا اما چیپس می خورم حالا من چه جوریم نمی دونم. حالا اینو داشته باشین. دارم با مهربان همسر صحبت می کنم در زمینه ی اینکه کتلت رو بعد سرخ شدن بذارم رو دستمال تا روغنش کشیده بشه و اینا. مهربان هم کلن پایه است و گوش می دهد.. تا اینکه فکر کنم حوصلش سر رفت و از حرصش گفت: هی اینو نخوریم ، اونو بخوریم تا سالم بمونیم آخرشم یه چوب میخوره تو سرمون میمیریم.
عاشقتم مهربان
!
گذشت...
کفشها را کندم تا خنکی چمنها تا اعماق وجودم رسوخ کنم. دویدم وسط چمنها میان گلهای زرد دراز کشیدم ، بوی تند گلها و پروانه هایی که به وجودت عادت کردند تو را به زمین می چسباند. گفتم اینجا قشنگترین جای دنیاست . خندید و گفت: اینجا ته دنیا نیست. دلم می خواهد از زندگی در آلمان فقط همین را یادم باشد یا نشستن کنار دریاچه و تماشای قوها و مرغابیها یا شکسته شدن یخ دریاچه هنگام اسکیت و قهقه های بچه ها! اینها را یادم رفته بود و تنها چیزی که یادم مانده بود روزهای سختش بود که جانم را از درون می خورد آنجا ته دنیا نبود و انزمان ته زندگی نبود.
اگر اعصاب نیست این پست رو نخونین
روز بین المللی زن گذشت
به مناسبت این فرخنده روز من یکی دو تا شیلنگ آماده کردم در حد شیر سماور که خدمت خوانندگان عزیز ارائه می کنم.
وقتی توی ایران بودم تا یک سنی به طور بالقوه حامی حقوق زنان بودم. یعنی در درونم خیلی شاکی بودم که چرا جامعه با ما اینطور برخورد می کنه اما ریا می کردم و در ظاهر خیلی نشون نمی دادم و دلیلش هم این بود که نمی خواستم نقطه ضعفم دست بعضی از آقایون بیوفته. اما کلن شاکی بودم شاکی از خیلی چیزها مثلن چرا بعضی پسرها به خودشون اجازه میدن به ما متلک بندازن و اگر تو جوابش رو بدی خب دختر بدی هستی متین نیستی و اینا. یا چرا وقتی می خوای تاکسی بگیری هی باید حواست باشه راننده جوون نباشه یا مواظب بغل دستیت باشی. چرا سر کار یا حتی توی دانشگاه بعضی از پسرها ناراحتی هایی برات درست می کنن و تو باید خفه باشی. چرا می گن زنها ناقص العقلند. چرا هی می گفتن هر کاری که خوب انجام شده توسط مردها انجام شده و .. و... در کل همین چیزها جو رو برای من فراهم کرده بود که من به شدت با آقایان این موجودات معصوم زمینی
چپ بیوفتم. البته عاشقی اینا که بروز می کرد همچین لطبف می شدیم.
در حال حاضر من هیچ حسی نسبت به این چیزها ندارم. اصلن بهشون فکر هم نمی کنم اما وقتی میرم ایران می شنوم که خانمها چقدر بهش فکر می کنن. حالا اینا همش مقدمه بود. اصل مطلب اینجاست یعنی شیلنگ از اینجا شروع میشه!
توی خبر نوشته که اشتغال زن باعث از هم پاشیدگی خانواده می شود. خب مرگ!
ای همه ی کسانی که اینگونه فکر می کنید بروید کشکتان را بسابید شاید که رستگار شوید.
من یک زنم. همیشه هم یا درس خوندم یا کار کردم چه دوران مجردی چه متاهلی! زندگی متاهلیم هم بزنم به تخته، گوش شیطون کر، بترکه چشم حسود، توپه! هیچ اختلافی هم نداریم. (خواننده اگر اینجا با خودش بگوید :خب مردش خوب است من با سر می رم تو دماغش!) اولن1 من زن را بهتر می فهمم تا اون یکی جنس دیگه. من وقتی که بیرون کار می کنم فکرم به چیز دیگری مشغول است اما وقتی توی خانه هستم گرچه بشور و بساب2 دارم و هی دستمال بدستم ،اما فکرم جای دیگر است و در این زمان است که کلیه ی فکرهای پلید سراغم می آید. حالا از فکر خاله زنکی بگیر تا فکر قتل (دوست دارم شلوغش کنم). نبودن در جامعه فکر آدم را کلن محدود به آدمهای اطرافت می کند و هر چه تعداد این آدمها کمتر باشد فکر در همان حد است. حالا اگر این ادمها موجودات اعصاب خرد کن باشند که دیگر هیچ. اینرا می گویم فقط برای فرهنگ ایرانیان که عادت به کتاب خواندن و یاد گرفتن چیزهای جدید نداریم. حالا اگر اهل کارهای مفید باشیم و خواندن و اینها که من فکر کنم فقط 10% اینگونه باشند که جای شیلنگ گرفتن ندارد. اما در کل در خانه ماندن مساوی است با وقت داشتن برای فکرهای بیخود و اکثرن خاله زنکی. فلانی اینو گفت فلانی ، فلان کار رو کرد. تو چرا راست راه می ری . تو کجی و اینها..
این وسط هنوز آقایانی هستند که فکر می کنند اگر زنشان دستش توی جیب خودش برود زبانش دراز می شود. خب مرگ! زنی که تو رو به خاطر جیبت می خواد ، صد سال سیاه می خوام نخواد! فکرتون خرابه هم خودت هم خانومت3. هنوز بلد نیستید همه چیز رو مساوی تقسیم کنید؟ تا زمانی که آشپزی برای آقا عار باشه همینه دیگه. همچین بنیان خونواده ای بترکه بهتره!
آهان بعد توی خبر نوشته بود زنان شاغل بیشتر طلاق می گیرند!
خب مرگ! همه ی بدختیای باعث طلاق در مملکت ما، مال شغول زنه دیگه؟ هی چرت و پرت بگین تا 40% زنان تحصیلکرده ی مملکتتون فرار مغزها کنن. وقتی جامعه ای هنوز در این قرن نتونسته این رو جا بندازه که تحصیل (نه مدرک گرایی) باعث رشد فکری میشه و میاد جنسیت رو وارد عرصه ی علم می کنه این نشون دهنده ی اینه که خانه از پای بست ویران است. شما(یعتی اونا) که نمی تونین مساوات رو در جامعه رعایت کنین برید بترکید. داشتیم خوب می شدیم داشتیم یاد می دادیم جنسیت مهم نیست اما یهو باز بر گشتیم سر نقطه ی اول! حالا هم که دارید همین رو وارد صحنه ی اشتغال می کنید. کلن هم زنان کم بدبختی داشتن اینو هم بهش اضافه کنید که نذارید کار کنن یا تحصیل کنن.
زن وقتی از لحاظ روحی احساس امنیت نکند خطرناک میشود ممکنه دست به هر کاری بزند. منظورم اون کارای خطرناک بی تربیتی نیستا! حالا اونم جای خودش! اما کلی می گم. به قول یکی که می گفت اگر یک مردی معتاد بشه می گن زنش مقصر بوده. اگر بچه ای نا اهل ار آب در بیاد می گن مامانش جمش نکرده اگر شوهر بیوفته دنبال یه زن دیگه می گن زنش راضی نگهش نداشته حالا این حرفها رو کیا می زنن؟ خود خانمها!! ای خدا منو مرگ! زنها توی ایران خیلی گناه دارند هیچکس رو ندارند حتی حمایت از طرف هم جنسشون.
حالا اینا از ما گفتن بود ما که خارجیم از این مشکلات نداریم. اما وظیفه ی انسانی خودم می دونستم که شیلنگ فرهنگی بگیرم. درست و غلط بودنش با شما!
1-دوماٌ وجود نداره چون نویسنده اعصاب نداشت یادش رفت.
2- سابیدن یا صابیدن نمی دانیم نویسنده همیشه املایش ضعیف بود. شما گیر نده اصل ماجرا رو بچسب
3- با تو نیستم با اون یکی بودم.
احترام به خواننده
ما خوانندگانمان را دوست می داریم عظیم! اما می بینم که بعضی از خوانندگان قهر نموده اند از ما! چون وبلاگمان جالب نیست. حالا ما چیکار کنیم؟ خیر سرمان این پرشین بلاگ ما را ترکانید و عکسهای ما را آپلود نکرد اینجا! از طرفی اینجا برای ما حکم خانه ی قدیمیمان را دارد نمی توانیم اسباب کشی کنیم.
من و آدمها
می گوید: تنها کسی که از خارج زندگی کردن راضیست تویی. دوستان مجردم همه از تنهایی آنجا می نالند. متاهلها هم یا طلاق گرفتند یا ناراضی به فکر برگشتن هستند. اما تو در یک کشور شمالی سرد با مردمانی سرد همیشه شاد و آرامی!
خوب می فهمیدم از چه صحبت می کند. تنهایی! چیزیست که اینجا به آن باید عادت کرد. ونکته ی دیگرش اینست که من شاید در خیلی موارد بد اورده ام مثل همه ی آدمها .اما خودم یک چیز را خوب می دانم. من همیشه اطرافیانم و دوستانم خوب بوده اند. همیشه! وقتی خوب فکر می کنم می بینم من خانواده از نوع بهترین دارم همسر از نوع بهترین، دوست ، چه در کرمان چه در تهران، از نوع بهترین دارم. اصلن مادر شوهر، خواهر شوهر در حد اسطوره!
آمدم در برهوت وجود آدم در کشوری سرد با آدمهایی یخ. در بدو ورود فقط و فقط یک ایرانی اینجا بود که هنوز هم هست اما از نوع بهترین! دوستان خارجی هم در میان همه ی خارجی ها به همین وضع. امروز من به طرز عجیبی از داشتن همه ی این آدمهای خوب احساس خوشبختی دارم. اما.. ذاتن بشر آموخته
" آدم اینجا تنهاست "
...
روزی قشنگ
توی دفتر نشسته ام. آفتاب قشنگیست. از صبح بر این سرزمین یخ زده تابیده تا زورش را بزند برای آب کردن این برفها. پشت پنجره گلدان گلهای کریسمس بیحال نگاهم می کند.گلهای پیر قرمزش حال نگاه کردن به آفتاب را ندارند. باد که می وزد برف روی شاخه های درختی که از پنجره پیداست نقش زمین می شود و منظره ام خراب می کند. سر ،که بر می گردانم مونیتور کامپیوتر مشتی ارقام بی ربط نشانم می دهد که سختی این روزهای علمی را یادم می اورد. شده است مثل زور زدن برای روشن کردن ماشین هندلی. دلم گفته ی دلچسبی می خواهد. رویم را به پنجره بر می گردانم دست در یکی از حلقه های مویم می اندازم و آرام می کشم. مو کشیده می شود تا صاف شود اما تا رهایش می کنم بر می گردد به حالت اولش. درست مثل خودم در این روزها. دلچسبترین کتاب دوران نوجوانیم را پیدا می کنم و تا به خود می آیم نصفش می رود. لبخند به لبم می آید وای اگر من مثل شخصیت این کتاب می اندیشیدم. زندگی ساده تر بود. استاد که می آید کتاب را می بندم. شده ام مثل کودکیهایم که یواشکی بعضی کارها را می کردم و صدایش را در نمی آوردم از خوردن نون نخودیها تا آتش بازی و بعد نگاه نکردن در چشمان مادر و انکار.
دست در حلقه ی مو می اندازم و می کشم....
نی نی بینون
بالاخره رفتیم دیدن نی نی فنلاندی-چینی. از اونجاییکه می دونستم دوستم واقعن دوست داشت بچه اش شبیه فنلاندیها بشه نه چینیها منم کمی زیادی فضول بودم برای دونستنش. رسیدیم خونه شون. خانم و نی نی رفته بودن بیرون برای گردوندن نی نی . توجه کنید دمای هوا 6- بود. خلاصه نون و پنیری با آقا خوردیم تا خانوم برگشت. گفتم خب بچه کو؟ گفت تو حیاط خوابه. خندم گرفت. فوری فکرم رو خوند گفت ببین ما شرقیها فکر می کنیم باید بجه مون رو گرم نگه داریم کلی لباس تنش می کنیم اما اینها برعکس فکر می کنن. توصیه پزشک اینه که از دو ماه بعد تولد و دمای بالای 10- بچه رو بذاری تو کالسکه و روزی دو بار بگردونیش توی هوای سرد و وقتی بچه خواب رفت توی همون کالسکه بیرون خونه بذاریش بخوابه. همینه که اینا در دمای 18-19 با تی شرت می گردن.خلاصه نی نی در دمای 6- درجه سه ساعت خوابید و بیدار که شد من سریع پتوش رو لمس کردم. روی پتو کاملن یخ بود و داخلش گرم نه گرم ایرانی مثلن همون 20-21 درجه. خلاصه خیلی گرم نبود. بالاخره ما نی نی رو دیدیم که خب مسلمن ژن چینی ژن غالبه و عمرن مغلوب بشه. چینیه چینی. مامانش هم گفت من انتظار داشتم چشماش درشت بشه. منم گفت بابا تنش سلامت. بی خیال.این تیکه رو فلفسفی اومدم.
اما از طرز نگهداریه بابا. تا بچه گریه می کنه میره بچه رو میذاره تو حموم در رو هم می بنده. بعد می گه ببین ساکت شد . چون صدا از حموم بیرون نمیاد.... ای خدا... خیلی با محبته این بابا.. این چیزیه که دوست من جلوی بابا می گفت و بابا جون هم می خندید و می گفت ما بچه رو اینطوری بزرگ می کنیم. البته این بابا یه ذره عجیب غریبه چون همکارمه می شناسمش. بابای ریاضیدان از این بهتر نمیشه. اما مامان مامانه ریاضیدان و غیره نداریم.
شب آخر
این جمله ی اینشتن در رد عمل جراحی یک شب قبل از مرگش است. نمی دونم چرا من همیشه با یاداوریش یا خوندنش غمگین می شم. شما چطور؟
I want to go when I want. It is tasteless to prolong life artificially. I have done my share, it is time to go. I will do it elegantly
وقتی می خوام برم که می خوام. خیلی بی مزه است که زندگی رو مصنوعی طولانی کنی. من سهم خودم رو انجام دادم، الان وفت رفتنه. من این کار رو باشکوه انجام میدم.(شرمنده به خاطر نقص ترجمه)
فلون
خواهرم می گه دارم با طاها(پسرش) دکتر ارنست می بینم این شخصیت فلون مثل توٍ.. ملت شبیه شخصیتهای مثبت فیلمای هالیوودن من شبیه فلون توی کارتون دکتر ارنست. حالا خوب ما مثل دینگو توی مهاجران نیستیم!
فراموش
من یک رمان ساده ی لطیف می خواهم که دردها را فراموش کنم.
