کم حرفی یا نفهمی یا بی عاطفه گی یا...

سه هفته است استاد جون نیومده. منم گفتم خب رفته تعطیلات حتمن. الان این دوست اسپانیایم می گه می دونی استادت سه هفته است تصادف کرده خوابیده خونه. من یعنی شوکه... فقط نگاهش کردم. خدایا من رو مرگ بده اینا چرا هیچی به من نمی گن؟ بابا من دانشجوشم. ر... تو این مملکت ادمهای کم حرف.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٢
تگ ها :


نوروز مبارک

یکی از آرزوهام اینه که یه نوروز دیگه توی ایران کنار خونواده باشم!

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٩
تگ ها :


دیباچه

دارم دیباچه پایان نامه می نویسم و اشک می ریزم به خاطر تو که نیستی ببینی آرزویت را محقق کردم. فکرش را می کردی دختر ریز و کوچولویت امروز به آنجاییکه تو برایش آرزو داشتی برسد؟ دوست دارم بیشتر از تو بنویسم اما نمی توانم پدر. فقط نوشتم تلخترین خاطره ی من رفتن تو بود.

دارم دیباچه پایان نامه می نویسم و اشک می ریزم به خاطر تو که ماندی و ایستادی و می بینی که درسم را خواندم. یادت می آید وقتی درس می خواندم یک استکان هم جا به جا نمی کردم. یادت می آید شبهای زمستانهای سرد آن همه راه را با اتوبوس می آمدی دنبالم، روبه روی کلاس زبان می ایستادی تا کلاسم تمام شود. نمی خواستی آن موقع شب آن همه راه را تنها برگردم. می دانستی من تمام آن شبها خجالت می کشیدم به صورتت نگاه کنم. یادت می آید دبستان که بودم برگه های نوشته شده ی دفترهای قدیمی راجدا می کردی و برای بقیه دفتر یک جلد می ساختی و رویش یک گل لاله بزرگ می کشیدی. خوب یادم می آید مادر. ..یادم می آید که قبل مدرسه رفتن نوشتن را تو به من آموختی  بادام ، انار ، بابا،... تو اولین معلم من بودی. نه فقط در خواندن و نوشتن. تو به من اموختنی که چگونه می توان در موجی از مشکلات یک زندگی را سرپا نگه داشت. مادر، نمی توانم همه ی آنچه را که می خواهم در دیباچه بنویسم .باید برای تشکر از تو کتابها نوشت. اما نوشتم که تو اولین معلمم بودی و بدون حمایت تو ، "من" یعنی "هیچ"

دارم دیباچه پایان نامه می نویسم و اشک می ریزم. اما کسی نمی داند و نمی فهمد چرا ...

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۸
تگ ها :


نسل بی عرضه

زنگ زد. سر درد دلش باز شد که می خوام بر گردم ایران و بقیه حرفاش

من دو تا عقیده دارم و اون اینکه اونی که نتونسته خودشو تو کشور خودش بالا بکشه اینجا هم نمی تونه. من که درسخون نبودم به زور بعد سه سال دانشگاه ازاد قبول شدم. حالا اومدم اینجا فوق لیسانس بگیرم. نمی تونم. سخته من نمی خوام. 3 سال و نیمه که دارم جون می کنم ،کار هم می کنم یه ماشین هم نتونستم بخرم تو این سرما راحت باشم. من چقدر حماقت کردم اومدم اینجا. اونی که تو ایران با اون همه راحتیش نتونست خوشبخت بشه اینجا هم نمی تونه بشه. بابا اینا همه چیزشون قانون داره. من خسته شدم از این همه قانون. رفتم به رییس شرکتم گفتم یکماه مرخصی می خوام  گفت نمیشه! پروژه باید زودتر تموم بشه. خوب به من چه ؟ گور بابات بهش گفتم اصلن می فهمی توی یه کشور دیگه زندگی کردن چه سختیهایی داره که به من مرخصی نمی دی؟ یارو عین بز نگام می کرد. ..من خسته شدم. گول خارج رو خوردم. .....

چند ماه پیش همین شخص برام تعریف می کرد که

من 30 سال خونه مامانم خوردم و خوابیدم بارون که میومد همه بسیج می شدن من رو ببرن دانشگاه. ..شبها از سر کار که میومدم بعد غذا برام آجیل و همه چی مهیا بود..یه بار تخمه آفتاب گردون تو خونه نبود مامانم گفت خاک به سرم ...بابام که اینو شنید پرید سر کوچه تخمه خرید. آخه می دونی من تو خونه از همه لاغرترم....

از این نمونه ها اینجا زیاد دیدم. اینبار خواستم بگم  والا منم تو خونه از همه لاغرتر بودم از دوازده سالگی آشپزی می کردم واسه ملت هم ما آجیل می بردیم . مامی ما اعتقاد داشت که دختر یعنی اینکه بدون گفتن پدر و مادر خودش کار را  انجام بده. زیر بارون اینقدر خیس شدیم کسی نگفت خاک به سرم. اونزمان نمی دونستم چه لطفی پدر و مادرم به من کردن . الان هم با پول بابام نیومدم اینجا که نتونم هیچ مسئولیتی رو بپذیرم.  که بخوام همه چیو ول کنم برم به خاطر نبود مرخصی. امثال من اینجا تو نسل ما زیادن. اونایی که عین خود من بزرگ شدن. بابای پول دارم نداشتن. آره مغرورانه اینا رو می گم که نسل من بفهمه اینقدر لی لی به لالا ی فرزند گذوشتن ظلمیه به خود اون. فردا عرضه هیچی رو نداره. فکرهم نکنین از این نمونه ها ی دوستمون تو خارج ایران کمه. اون پدر ومادرایی که فکر میکنن بچه شون بره خارج تا یه چی واسه خودش بشه. از من یه نصیحت بشنون :اگه بچه تون نمی تونه شلوارشو بالا بکشه. لطفن همون ور دل خودتون نگهش داریدیا درستش کنین اون گندی رو که زدین بعد بفرستینش این ور دنیانیشخند. هم سن و سالای خودم هم بشنوین گند نزنین تو تربیت بجه تون. من هر وقت میام ایران از بچه دار شدن پشیمون می شم  بسکه بچه ها ی ایرانی لوسن.

از این داستان نتیجه می گیریم که بچه ی خود من حتمن یک موجود لوس بی عرضه خواهد شد.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٤
تگ ها :


اعتماد

تو می دانستی اما چیزی نگفتی. می دانستی که به قولی زیر آبی رفته اما چیزی نگفتی. من نمی دانستم. خودم را همیشه در روابط اجتماعی زرنگ می دیدم که به راحتی می توانم ادمها را بشناسم. تو نه ساده تر از من آدمها را نگاه می کنی. همیشه ارام و متین و مهربانی. تنها کسی هستی که وقتی محبت می کنی بی منت است کارت. بی چشم داشت بی توقع. آدمها این را در تو دیر می فهمند اما حتمن می فهمند. تو می دانستی که که دوست نبودند. تو فهمیده بودی و من نه . من که خیلی زرنگم. می دانم منافع ادمها برایشان مهم است قطعن هم طبیعی باید باشد اما نه به هر قیمتی. امروز فهمیدم رو دست خوردیم . شوکه شدم . اما تو نه. ارام از کنارش گذشتی. گفتی خیلی وقت است می دانی که تو را پل کردند وبعد گذر ..خداحافظ.

خوب که فکر کردم ناراحت نشدم. خوشحال شدم. خوشحال از اینکه بی انکه بدانم خصوصیتت این است با تو زیر یک سقف زندگی می کنم. دلم نشکست اینبار. نشکست چون می دانم انها تو را از دست دادند و این یعنی بازنده بودن.

ما ایرانیهای مقیم خارج خیلی بدبخت و نفهم خواهیم بود که در یک سیستم سالم سالها زندگی کنیم و هنوز یاد نگیریم که پیشرفت دیگری در کنار ما باعث پیشرفت خودمان می شود. شاید بشر موجودی حسود باشد اما باید بفهمد که برای بالا رفتن باید خودش را بالا بکشد نه دیگران را پایین. متاسفم برای همه ی ایرانیهایی که باعث از بین رفتن اعتماد بین جمع کوچکشان در خارج از ایران می شوند. اما باز هم هرگز فکر نمی کنم همه اینگونه باشند.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٧
تگ ها :


از هر دری، دری وری

-این جمله دوستم بود در جواب دوستش که پرسید ناراحت نیستی که بچه دار نمی شوی؟

 every problem is easy in the way it is

ترجمه اش با خودتان.

-گاهی خیلی چیزها را نمی فهمم. اینکه یکی می گوید مادر که بشی دیگه بگو خداحافظ آرامش. و دیگری می گوید بچه ام گریه می کند جیغ می زند بی خواب شده ام اما وقتی لبخند می زند انگار دنیا را به من می دهند و این یعنی آرامش.

-به استادم می گویم این هم زعفران برای تو ما ایرانیها زعفرانمان مشهور است می گوید شما خیلی چیزهای مشهور دارید ..بمب جیبی...

-دوست روسم در سفر به ایران تعریف می کند توی فرودگاه ایران که بودیم یک بچه ی سوئدی-ایرانی گریه می کرد که من نمی خوام برگردم سوئد. من ایران رو دوست دارم. فکر کنم این چهار سال بعد منه.

-استادم می پرسد تعطیلات پایان نامه ات رو نوشتی می گم اگه می نوشتم که بهش نمی گفتن تعطیلات.

-فهمیدم از لحاظ فرهنگی نه ایرانی ام نه اروپایی. و این یعنی درد!

-این روزها خیلی کار دارم و این یعنی بیشتر دلم می خواهد بنویسم.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٤
تگ ها :


حال سگی این روزها

انگار آدمها که بزرگ می شوند مشکلاتشان را هم با خود بزرگ می کنند.

گاهی اوقات می فهمی که زندگی انصاف نیست انوقت هیچ شعاری دلت را گرم نمی کند.

گاهی مقاوم بودن سخت می شود. و اگر اینگونه شد یادت باشد روزهای اینچنینی زیاد داشته ای و روزهای اینچینینی همیشه دیر می گذزند.

شعار مزخرف اینروزها: لبخند بزن!

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٠
تگ ها :


رنگها را باید شست

 حرفش راست است و حرف راست تلخ است. در خودم کز می کنم. از خودم رنجیده ام. خیلی وقت بود که خودم را نرنجانده بودم. خودخواه شده ام. مثل بعضی از انهایی که خارج می آیند و یاد می گیرند نه برای دیگران بلکه برای خودم. و خودت پر رنگ میشوی. و یک ان به خودت می ایی خیلی پررنگ شده ای انقدر که از قاب زندگی زده ای بیرون. و این هم نه رسم زندگی نیست . قلم را در اب فرو می برم تا رنگها را بشویم و پاک کنم. پررنگی رنگ من نیست.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٤
تگ ها :


ما همه معمولی هستیم

از دید من معمولی بودن یک حسن است. در هر زمینه ای. من بیشتر با آدمهای نرمال کیف می کنم و به نظرم همه برای یاد دادن یک چیز خوب به من نیاز نیست جزو آدمهای خیلی باهوش یا نخبه باشند. گرچه هوش واقعن در ذهن من معنی خود را از دست داده.

یک بیماری هست به نام خودباهوش بینی. این بیماری در بین هموطنان عزیزمان بسیار زیاد است مخصوصن جنس مذکر( به خاطر شرایط جامعه). اگر بیماری خیلی پیشرفته باشد در مراحلی بیمار علاوه بر خودباهوش بینی به دیگران خنگ بینی هم دچار می شود. اینجانب هم دوره ای به این بیماری مبتلا بودم. اما با مصرف قرص "برو بینیم بابا تو دیگه کی هستی" بهبود یافتم. در کل خیلی از اقشار تحصیلکرده ی مملکت به این بیماری مبتلا هستند خصوصن در رشته های ریاضیات و فنی مهندسی. ما نمی دانیم معیار باهوش بودن چه می تواند باشد. خب هر کسی در یک زمینه ای هوشش را به کار می اندازد. ادبیات ، موسیقی، ریاضی و...و... اما گاهی طرف فکر می کند خداست و این باعث می شود که در همان زمینه از دماغ فیل بیوفتد. یکی از عوامل این قضیه آدم کم بینی است. یعنی طرف در طول زندگی خود ادمهای زیادی ندیده احتمالن چهار تا دوست داشته پنج تا فامیل. وقتی آدم خارج می آید می بیند اوووه چقدر ادمهای متفاوت مفیدی وجود دارد .و این به بهبود بیمار کمک  می کند.

از عوامل عدم بروز این بیماری تحویل نگرفتنهای الکی است. که در وطن عزیزمان رایج نیست. خدا نکند کسی دکتر باشد یا مهندس یا دانش آموز مدرسه تیزهوشان باشد... آنقدر همه تحویلش می گیرند تا بترکد. و ایشان اصولن هیچ کس را بنده نیست. البته همه اینگونه نیستند ما دوستان زیادی داریم که اینگونه نیستند می گیم بعضیها.

حالا...دید من رو دیدید؟ اینو داشته باشید.

دوستم (34 ساله از ونکوور کانادا دارای دکترای برق)زنگ زده که  اره می خوام باهات مشورت کنم من می خوام با فلانی که رتبه ی 4 کنکور بوده ازدواج کنم.و.. تعریف می کند از هوش آقا و کاراش و ... در پایان ایشان ذکر می کنند "اما من یک برتری دارم به ایشان و ان اینست که من مدرسه تیزهوشانی بودم."

آمار طلاق تو حلقت.

کلن من شیلنگم رو گرفتم دستم و شستمش اساسی می گه هنوز خشک نشده. چیکارش کنم؟

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٢
تگ ها :


از هر دری ، دری وری

-داشتم فکر می کردم اعتماد اصلی است که اگر انرا اساس جامعه قرار دهیم جامعه تبدیل به جامعه ی سالم می شود.  اینو گفتم چون واقعن امروز حس کردم وقتی توی یک رابطه ای اعتماد باشه هیچ چیز نمی تونه اون رابطه رو بهم بزنه. الان خیلی جمله ی فلسفی گفتم. کلن مایه ی افتخارم!

-یکروز توی رستوران یکی بهم گفت که آیا دوست دارم برم تاتر بازی کنم یا نه. گفتم در موردش فکر می کنم. اما قول نمی دم. پرسید چرا؟ گفتم اومدیم و گفتی بیا نقش کدو رو بازی کن. امروز اتفاقی دیدمش و گپ زدیم یهو تلفنش زنگ زد شوهرش بود گفتم سلام برسون به فنلاندی میون حرفاش گفت کدو سلام میرسونه. یکهو زدم زیر خنده طرف سرخ شد. نمی دونست  فنلاندی می فهمم و بعد کلی عذرخواهی کرد.

-استادم اعتقاد داره من دچار بیماری انجام اشتباهات خیلی ساده هستم. دیروز به من زنگ زدن که بدو بیا بیمارستان نتیجه ازمایشت نشون می ده تو در خطر حمله ی قلبی هستی. برای کنسل جلسه مجبور شدم جریان رو به استادم بگم. رفتم بیمارستان و ازمایش جدید دلیل بر سالم بودن من بود. عذر خواهی کردن که اشتباه خیلی ساده ای رخ داده و .. امروز به استادم جریان رو گفتم می گه دنیا بازتاب عمل ماست.. ش ش شیلنگ!

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱
تگ ها :


سفید- سیاه

-اولین بار که دوست آفریقایی پیدا کردم هیجان زده شدم.

-همیشهیک ارزوداشتم و دارم  که نمی دانم محقق شود یا نه. دوست دارم یک بچه ی افریقایی به فرزندی بپذیرم. دلیلش را نمی دانم اما آفریقایی دوست دارم. از بچه گی تو ی رویاهام دوستم آفریقایی بود. شاید عجیب باشد. نمی دانم اما اگر شک دارم در به فرزند گرفتن افریقایی تنها دلیلش اینست که باید به ایران سفر کنم و در ایران اکثرن نژادپرست هستند بی انکه بدانند حداقل سفید بودن در ایران برتریست.

-یک استاد کانادایی سمت راستم نشسته و سمت چپم یک استاد آفریقایی الاصل که ساکن کاناداست. روبرو هم دو آمریکایی. داشتیم صحبت می کردیم که نمی دونم چی شد که کانادایه به آفریقاییه گفت چقدر جالب  تنها چیزی که من از تو  درشب می بینم دندانهای سفیدت است. آفریقایی گفت ممنون از لطفت. امریکاییه گفت شبها بخند تا گم نشی. آفریقاییه گفت حتمن. و من اون وسط هنگ کرده بودم و هرگز نخندیدم انگار داشتن منو مسخره می کردن. به طرز بدی ناراحت شدم. نفهمیدم اینا بی ادبی حساب نمی شه؟ به نظرم جوک خوبی نیست. بعد احساس کردم اگه یه روز این حرفو به فرزند خونده ی من بزنن می ترکم. 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
تگ ها :


خارجتر

آمدیم تا بنویسیم. راستش کمی ناخوش بودیم و بعد هم رفتیم خارجه .یعنی از توی خارج رفتیم خارجتر. آنور کره ی زمین همانجا که ادمهایش حرف می زنند آدم می فهمد که چه می گویند. در خاجتر به ما خوش گذشت جدا از چند روز اول که که ساعت بدنمان ترکید و بهم خورد. در خارجتر ما را تحویل گرفتند کلی. شاید هم ادمها عادی بودند. اما ما که در اینجا زیست می کنیم به سیستم اینها عادت کرده ایم اینجا عمرن از تو تعریف کنند فقط اگر اشتباه کردی ممکن است چشم غره ای بروند که حالت خاصی به تو دست دهد مثل زمانی که در مستراح هستی. خلاصه ما را کلن جو گرفت و چون تحویلمان گرفته بودند باورمان شد که کارمان درست است. و دماغمان منحنی شد به سمت بالا.  وفتی برگشتیم با نیتی فراتر از بدتر نزد استادمان رفتیم که "هوی یارو به ما کار پیشنهاد شد فلان جا. تو عددی نیستی ها که به ما می گویی پول نیست برو گم شو" هدف شوم این بود که بگوید آره تو کارت درسته و ما عمرن بگذاریم از پیشمان بروی. (چون قصد داریم فعلن بمانیم.) اما بعد اتمام حرفمان استادمان همچون گربه ی توی شرک به ما نگاه کرد و گفت. خیلی خوبه برات خوشحالم به نظرم بچسب اینو و برو از اینجا. حداقل اونجا گرمتره  برای تو هم بهتره.  ما فکمان افتاد. جامه دریدیم و بدلیل نبود بیابان سر نهادیم به جنگل.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
تگ ها :


ایرانی

ما ایرانیها ادمهایی هستیم که نه بی هم خوشیم نه با هم. بهر حال..

این بنده ی خدا که نابیناست و جدید اومده. گاهی به من سری می زند برای درد دل. شروع می کند:

-من نمی دونم به کسی چه من نابینا پا شدم اومدم اینجا چرا همه فکر می کنن بهتر از من می فهمند. چرا همه برایم تصمیم می گیرند. چرا نظر می دهند. من خسته شدم از این دوستان ایرانی.

سکوت می کنم.

-از ایرانی جماعت بدم می آید همشون از بالا به من نگاه می کنند. حتی فکر می کنند بهتر از من انگلیسی بلدند. من فقط نابینام. کر که نیستم. چلاق که نیستم.خب من هی گم می شم. هی می گن تو چرا گم می شی. خب من باید چند بار برم و بیام تا یاد بگیرم

- خب براشون صحبت نکن. نگو گم شدی. اجازه نده برات تصمیم بگیرن. کار ساده ایست. بهشون بگو.

-نمی تونم بگم. روم نمیشه. 

خلاصه از همه نالید و رفت. درست نیم ساعت بعد موبایم زنگ خورد.

-سلام من فلانی هستم ما داریم بین ایرانیها کسانی که وضع مالی خوبی دارند و پیدا می کنیم تا برای فلانی (نابینای مذکور) یه iphone بخریم چون تنها گوشی هست که برای نابیناها طراحی شده. navigator هم داره. اونوقت این بنده ی خدا دیگه گم نمی شه. ما تا حالا 200 تا جمع کردیم شما دوست دارید شریک این کار بشید؟

 

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦
تگ ها :


روزهای سخت می گذرد

قدیما از اینکه دیگرون فکر می کردن من آدم خوبیم و نبودم ناراحت میشدم. فلسفی نگاه می کردم و با خودم می گفتم حیف اونی که بقیه فکر می کنن نیستم. کلن عرفانی بودم برا خودم. چون مشکل خاصی نداشتم. چند سال پیش موردی برام پیش اومد که یکی کلن زد و ما رو ترکوند و داستان بافت برا خودش در نتیجه در ذهن چند نفر شدم دیو. اونزمان دیدم فلسفه ام هم خیلی خوب کار نکرده و چاخان می کنم که می گم دوست دارم بهتر از اونی باشم که در اذهان هستم. کلی حرص می خوردم که چرا بی انصافی می کنند و اینا. جوونی و خامی.

اما الان  به خودم اومدم و دیدم چقدر همه چیز یک شکل دیگه ای شده برام. برام مهم نیست این اذهان و این افکار. واقعیت اینه که وقتی آدمها تو ی مشکل بزرگ میوفتن این چیزا رنگ می بازه. دلشون کوچیک میشه تا حدی که همه ی ادمها را دوست دارن حتی همونی که یه روزی ناراحتشون کرده. خیلی بده که همیشه اتفاقات بد یا مشکلات این تغییر رو ایجاد کنه. اما این حس حس خوبیه. همون حسی که میگه : زندگی خیلی کوتاهه پس قدر تمام داشته ها رو بدون.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳
تگ ها :


stupid things

به قول دوست آمریکاییمون هر کشوری یک سری چیزهای احمقانه داره. اینجا هم چیزهای احمقانه زیادی دارد. که گاهی بدجور می ره رو اعصابت. اینو واسه این می گم که فکر نکنین خارج بهشته. همه ی کشورها اینطورین. مثلن انگلیس در دستشویی ها شیر آب سرد و گرمش جداست. و تو هرگز نمی فهمی چرا از شیر مخلوط استفاده نمی شه.  یکی از چیزهای مزخرف اینجا سیستم درمانی اینجاست. تو هرگز سر در نمیاری کی و کجا و چه جوری بری دکتر. یا اگه بری اورژانس اگر در حال مرگ باشی خدمات می دن و گرنه یه مسکن همین. من شخصن با فشار 7 رفتم بیمارستان قند پایین  در حال غش. طرف اومد گفت آبمیوه بخور. یعنی اگه اینجا سرم بهت بزنن یعنی تا یک قدمی مرگ بودی. خلاصه ملت سالم و ورزشکار داشتن هم خوب نیست. حالا اینا هیچی. مزخرفتر از همه این اتفاقه:

دیروز یکی از همکاران با دوچرخه زمین می خوره و بیهوش میشه آمبولانس که میرسه طرف بهوش میاد و وایمیسته. آمبولانسی ها طرف رو چک می کنن. و می بینن طوریش نیست اما ناگهان زن بیچاره شروع به بالا آوردن می کنه. آمبولانسیها زنگ می زنن بیمارستان که چه کنیم. می فرمایند صبر کنید. اگر همه چیزش عادی است بفرستینش خونه. همه چی چک میشود. طرف سالم است. توصیه می کنند برو خونه و امشب رو نخواب. اگر حالت بد شد بیا بیمارستان. ای مرگ! زن می ره خونه و تا صبح فیلم نگاه می کنه و روز بعد خسته میاد سر کار و آرزوی شب شدن رو می کنه که بگیره بخوابه بد بخت. یعنی بترکین.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
تگ ها :


گمشده

 انگار خیلی چیزها دارد برایم آرزو می شود. آرزوهایی که حتی گم می شوند. و بعد از لابه لای خاطرات درشان می اوری. حتی داشتن روز عادی دارد آرزویم می شود. چشمانت را باز کنی بی هیچ دردی و دوباره بخواهی در رختخواب غلت بخوری. و آنقدر غلت بخوری که کسی داد بزند لنگ ظهره بلند شو. و تو بی حال بلند شوی آفتاب وسط خانه تابیده باشد و جز صدای گنجشکها چیزی نشنوی. چقدر ساده هیچ کدام را ندارم.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٦
تگ ها :


شوخی

خیلی از ماها کاری رو برای دیگرون انجام می دیم که برای خودمون دوست نداریم. مثلن خود من! بین ادمهای اینجا در جمع پشت سر کسی حرف نمی زنم و اگر کسی اینکار را بکند تا دو روز از اون آدم خوشم نمیاد ولی خودم یه وقتایی یواشکی با ادمهای خاص زندگیم براحتی اینکار رو می کنم.  خب این رو گفتم که اول رو خودم شیلنگ بگیرم. حالا..

اینجا روس زیاد دارد. متاسفانه چیزی که من از روسها دیدم اینه که ادمهای مودبی نیستند اما عمومیت ندارد. نزدیکترین دوست من هم یک روسه. ایشون کلن زیاد حرف می زند و کسی هم که زیاد حرف می زند صد در صد آدمهای اطراف را می رنجاند. و اگر بگیم چرا اینو گفتیم جواب میده شوخی کردم. دیروز با خودم گفتم بذار ببینم اگه همین حرف رو به خودش بزنم چه عکس العملی نشون میده! خلاصه جمله ای رو که یکبار به من گفته بود رو بهش بر گردوندم فقط برای دیدن عکس العمل! فوری گفت چرا اینو می گی؟ گفتم شوخی کردم و جواب داد. شوخی شوخیه اما همیشه یک حقیقتی توش پنهانه!

این جمله ای بود که همیشه بابام می گفت که یاد بگیرم!

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
تگ ها :


pain killer

یک زمانی در زندگی بود که از پیر شدن می ترسیدم. همیشه از اینکه کمرم خم شود پیر شوم بدم می آمد و از فکر کردن به ان خودداری می کردم. اما الان اینگونه نیست می دانم آدمها در هر زمانی دلخوشی هایی دارند. و این شادم می کند.

زندگی مملو از خوشیها و ناخوشیهاست. امروز غمگینی و فردا شاد. و اینگونه نیست که مشکلات پایدار باشند. اینها را همه جا می نویسند و وقتی جوانیم می خوانیم و می زنیمشان بر دیوار ولی وقتی معنایش را می فهمی که دیگر نیازی نیست برای خودت بنویسی. از بزرگ شدن و پیر شدن لذت می برم چون قدر لحظاتم را می دانم.  در نهایت

زندگی رسم خوشایندیست!

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۸
تگ ها :


فنلاندیهای خسیس

گاهی اوقات یک چیزهایی اینجا حرصم را در می آورد. یعنی ناراحتم می کند عظیم. از این همه غیراجتماعی بودن این فنلاندیها. یعنی من بعد 4 سال خسته شده ام. از انجایی که هم در دانشگاههای  آلمان و فرانسه بوده ام. و دیده ام برخوردها را. بیشتر به چشمم می اید این تنهاییها را در فنلاند. خیلی اینها تنها طلب هستند و بی تمدن. مثلن فرض کنید دانشکده یک ادم جدید استخدام می کند. قبول دارم که اگر فنلاندی باشد خب کم و بیش همه هم را می شناسند اگر خارجی باشد. خب باید معرفی شود خوش آمد گویی و این حرفها. چهارماه فرانسه بودم روز اول دستم را گرفتند و بهم همه ی آن 50 نفر معرفی شدم. لبخند بر لب همه بود حتی وقتی انگلیسی را خوب حرف نمی زدنند. روز آخر هم بچه ها برایم مراسم خداحافظی گرفتند بی انکه خیلیهایشان را بشناسم. در آلمان هم به همین سبک.

حالا چهار سال اینجام اسم همکارانم را نمی دانم. سلام که می کنی نگاهشان را بر می گردانند. و همه ی اینها عادی شده است برایم و قسمی از فرهنگشان می دانم. در تمام این چهار سال وقتی در اتاقم می امدند و جمله ای آشنا می شنیدم که : برای خرید هدیه ی فارغ التحصیلی فلانی پول جمع می کنیم. من سریع دست به جیب می شدم حتی وقتی طرف را نمی شناختم. کمترین میزان یک 10 یورو یی بود که توی پاکت میذاشتم. اما امروز حس کردم برای مراسم دفاع همکار چینی ام کسی در اتاق نیامد. پیش منشی بخش رفتم و سوال کردم. و فهمیدم منشی هم بسیار ناراحت است که کسی حاضر نشده پول جمع کند. گفتم اشکال نداره من اینکارو می کنم. پاکت رو برداشتم. در اتاقها... متنفر شدم از اینکار انگار دارم گدایی می کنم. بعضیها قشنگ پشتشان را کردند. جز اساتید کسی پول نداد. و هیچ کس بیش از 10 یورو نداد. فقط منتظرم ببینم مفت خورها موقع خوردن کیک می آیند یا نه!

دوست چینی بیچاره که برای همه دست به جیب شدی. حقوق تو حداکثر یک سوم حقوق همه ی اینهاست.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٧
تگ ها :


همسایه

 روز اول رفتیم که وسیله بخره. گفت خودت بگو چه شکلین جنس تخت و مبل رو تو بسنج. گفتم نه بیا خودت دست بکش روش.  دستش رو گرفتم گفتم لمسش کن! ببین دوستش داری؟ گفت آره همین خوبه. گفتم رنگش سبزه. برام مهم نبود درکش از رنگ سبز چیه. وسایل رو خریدیم و بردیم اتاقش گفتم بگو چیو کجا بذاریم گفت درک درستی از ابعاد اتاق ندارم باید حسش کنم . گقتم ما می ریم، تنها بمون تا بفهمی کجایی. نیم ساعت بعد برگشتیم. ایستاد وسط اتاق به پنجره اشاره کرد و گقت میزم رو بذارید اونجا و....

روز بعد رفتیم فروشگاه ، وجب به وجب رو گفتم لمس کن. ببین چند نوع گوجه هست اینجا. خودت بردار بذار تو سبد. خرید کردیم. نشستیم توی ماشین. مهربان سکوت کرده بود و من فقط بیرون رو تماشا می کردم. و او آواز دلکش را بلند بلند می خواند.

برایم قابل درک بود که نرم افزار روی گوشیش و لپ تاپش همه چیز را برایش می خواند و او تایپ می کند و اینطوری درس می خواند. اما وقتی فهمیدم نرم افزارها فرمولهای ریاضی را نمی توانند بخوانند. ماندم. گفت یک نفر همه چیز را برایش می خواند و خودش ذهنی ریاضی را حل می کند.

داشتم مرکز شهر را توصیف می کردم برایش. هرگز دستش را نمی گرفتم. هرگاه احساس می کرد عصای سفیدش یارا نیست بازویم را می گرفت. پرسید: مردم نگاهم می کنند و من گفتم: نه اینجا کسی به کسی توجه نمی کند. رسیدیم به جای پر جمعیت ،پسر جوانی محکم بهش خورد و او و عصایش افتادند و من دستش را نگرفتم. خودش برخاست.

بردمش ساحل را نشانش دهم. از میان سنگهای بزرگ باید رد می شدیم. بازویم را گرفت. و من گفتم سنگها مهربانند زمین نمی زنندت. خندید. نشستیم روی صخره. و اشک ریخت. نپرسیدم چرا!

نگاهم افتاد به چمنزار وسیع مسطح. گفتم می خواهی بدوی. شوکه شد. پرسید: بدوم؟ گفتم آره اینجا هیچ کس نیست. چمنزار است و صاف. لبخندی روی لبهایش نشست . منتظر جواب نماندم. گفتم عصایت را بده. می روم انطرف زمین. گفتم شروع . می دوی گفتم استوپ . وایمیستی. دو بار زمین را دوید.

توی راه برگشت گفت: تو اولین ادمی هستی که نابیناییم رو نقص نمی بینی. تو برای من همان هستی که همیشه می خواستم. تو اولین کسی هستی که مرا بردی خانه ات و جای جای خانه ات را نشانم دادی و گفت و گفت. از قدرتم و احساسم و اینکه چقدر عجیبم. همه ی چیزهایی که غرور آدم را از ته وجودش بیرون می کشد.

آنروز امدم خانه. نشستم روی مبل. مثل هر روز غمگین. مثل هر روز سر درد. می دانی فیلم بازی کردن خیلی سخت است. انرژی می خواهد. نه! من اونی که تو فکر می کنی نیستم. من انشب اول زیر دوش آب بلند بلند سوالهایم را از اسمان می پرسیدم و اشکهایم را اب برد. آن روزها  وقتی تو با شادی خانه ات را می چیدی خانه ی من را سکوت غمباری فرا گرفته بود. من  وقتی زمین خوردی تنم لرزید. من گریه ام گرفت وقتی تو روی صخره نشستی و گریستی . من وقتی تو می دویدی بغضم را می خوردم. من وقتی انروز که راه را گم کرده بودی  و پیدایت کردم و تو مرا محکم چسبیدی آرام گریستم و انرا با خنده پنهان کردم. من هم مثل بقیه هستم فقط دروغگوی بزرگی هستم . راستی همه نگاهت می کنند و برایت غمگین می شوند. مثل من مثل همه.

اما.. می دانی  اینروزها به فیلم بازی کردنم عادت کردم. من بازیگر توانمندی بودم باورم شد نابیناییت نقص نیست.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٩
تگ ها :