نژادپرستی
ایمیل اومده که آی ملت بدونین ببینین که این عربا به کجا رسیدن. دوبی شده جز شهرای خوب دنیا بعد هم که اومده عکسای قدیم و جدید رو مقایسه کرده. مگه عربها چشونه؟ حالا مثلن انگلیسها از همون اول متجدد بودن که الان لندن دارن؟ عربا سوسمار خور جاهل دختر زنده بگور کن بودن اما مثلن این غربیها هیچ وقت بدوی نبودن؟ چیه؟ عربا همسایمونن ؟چون خودمون هیچ کاری نمی کنیم و اونا نفت دارن و ما هم داریم اما اونا توپ شدن و ما نه؟ یا اینکه نه یه روزی اومدن با ما جنگیدن و اینا؟ اگه اینطوره که کل اروپا باید با آلمانها دشمن باشن نه اینکه اتحادیه اروپا بسازن. بهمون بگن عربیم می زنیم تو گوش طرف اما بگن اسپانیایی که ته دلمون قنج می ره!! نژادپرستیم که نمی خوایم عرب باشیم؟ اما در برابر این غربیها که نژادمون یادمون میره چه برسه به پرستشش!
دختره ضایع توی یکی از شهرای کانادا دیدم می گم ایرانی هستی میگه نه بعد فهمیدم دو روز پیش از ایران پاش رسیده به کانادا اونم نه واسه موندن ااا مسافرتی. ای خداااا !
بهار
بوی تند نم درختان ،جوانه های سبز زیبا ، گلهای ریز سفید و زرد که چمنها را پوشانده، من در میان نهالهای بنفشه بنفشترینها را بر می دارم و می کارم ،منتظر اطلسی ها می مانم. گلدانهای خانه شاداب شده اند. پیچ از سقف بالا رفته . گلهای زرشکی با هر نسیم در سبد آویزان در بالکن تاب می خورند. برگهای یاس سرک کشیده اند. آسمان شفافتر از همه ی آبهای دنیاست. خورشید کمی بالا امده و ملایم می تابد که تورا گرم کند. سنجابها رنگ عوض کرده اند. پرنده ها می خوانند حتی در طول شب، من با بهار متولد می شوم گرچه در روز سرد و برفی بدنیا آمدم . من دوست دارم تمام این زیبایی را از چشم خودم با همه ی همه ی آدمها تقسیم کنم. تمام این زیباییها از دریچه ی چشمهای من نثار تو! حتی اگر نمی شناسمت .لمسش کردی؟ اینها همه می گویند ما را لمس کنید که زندگی گاه مثل ما می ماند و گاه مثل همان زمستانی که سخت می گذرد. زندگیت بهاری دوست من!
...
سخت بود؟ راحت شدی؟ باور نمی کنم رفتنت را. اما بعد پدر آرامتر می پذیرم. آرام تر.. بالاخره در شهری دفن شدی که دوست داشتی. من دیگر عمو ندارم. عمو عزیز است خیلی عزیز!
شیلنگی بر خودمان
-تا 12 سالگی دوزندگی را 2 زندگی می خواندم
-تا 17 سالگی من نمی فهمیدم باطری سازی یعنی چی؟ چون همیشه می خوندم با- طری سازی. و از خود می پرسیدم طری چی هست که باهاش میشه چیزی ساخت.
-تا نمی دونم چند سالگی کلمه ی مملو را که در رمانها بسیار استفاده میشد را به فتح هر دو میم می خواندم و همیشه هم می خندیدم که چه کلمه ی خنده داریه.
-برای اولین بار سال 2001 از اینترنت استفاده کردم وقتی کسی ایمیلم را reply می کرد موضوع ایمیلم مثلن می شد Re:salam ومن فکر می کردم این یعنی دوباره سلام (تکرار کردن چیزی .چون Re اولش اومده) و تا دو ماه من وقتی می خواستم جواب ایمیل بدم اول ایمیل خودم می نوشتم ,rechakerim, resalam
-امروز دارم متن خارجکی می خوندم از اول تا اخر متن Trigger به معنی ماشه تفنگ رو می خونم Tiger به معنی ببر. بعد می گم ااا چه جالب ماشه تفنگ هم میشه tiger مثل ما که تو فارسی سه نوع شیر داریم. وقتی گوگلش می کنم ....
پول بی همه چیز
داخل سفارت ایران برای تمدید پاسپورت
-شما دانشجویی چرا پول به حساب ریختین. برای شما مجانیه. پرونده دانشجویی براتون تشکیل می دیم مزایای زیادی داره. 15000 یورو در سال ارز دولتی
چیزی نمی گویم به 15000 هم فکر نمی کنم. من که از ایتجا حقوق می گیرم پول بی زبون مملکتم را که اینجا خرج نمی کنم. نقشه های بعضی را می دانم. می آیند اینجا پرونده دانشجویی تشکیل می دهند. از اینجا هم حقوق می گیرند. بعد می روند ایران سالی یکبار از یکی پول ایرانی قرض می کنند می روند بانک 15000 تا یورو می گیرند می روند بازار ازاد می فروشندش. این وسط هم سودشان می شود حداقل هشت میلیون تومان. و این یعنی .. قضاوت با خودتان.
امروز سفارت زنگ میزند.
-ببخشید شما نمی تونید از هیچ مزایای دانشجویی استفاده کنید به دلیل...
لبخند می زنم و خوشحال می شوم که راه بسته شد به روی خیلی ها. با بدجنسی تمام می روم به طرف اینکاره می گویم به دلیل ... دانشجوی دکترا از این به بعد از هیچ مزایایی نمی تواند استفاده کند. طرف مکث می کند و می گوید : بدشانسیه دیگه... اما حتمن راهی داره... و راهش را هم پیدا می کند
به خودم گفتم :آخه اوسکل حالا دیدی رفتی به یارو گفتی اونم راهش رو پیدا کرد. نمی گفتی اونم تا میومد حلش کنه کاراز کار گذشته بود.
ای پول بی همه چیز ؛ طرف می خواد بقیه رو مسلمون کنه اما از خیر تو نمی گذره! به هر راهی دست می زنه!
این روزها
وقتی شنیدم چه گفته اند لبخند زدم! راحت می شود آرام گذشت و انگار گوش نکرد. دوستانند دیگر! و احساس می کنی بچه گانه است. ناراحت نیستی که هیچوقت کلک نزدی، دروغ نگفتی، و هر آنچه هستی نشان دادی. راحت می شود گذشت و نشنید بگذاریم قضاوت کنند بگذاریم بخندند بگذاریم...روزگار خود به آدمها نشان می دهد بی آنکه بدانیم. آرام است زندگی و انگار طرف معامله ی ما آدمها نیستند. خود با خود معامله می کنیم. چرا اینرا شنیده بودم هزاران بار اما این روزها باورش دارم...دانستم چرا حالا فهمیده ام؟ موهایم دارند سفید می شوند.
لپ تاپ
-کلافه از خطاهای برنامه ام. مسئول آی تی سعی می کنه درستش کنه. بهش می گم وقتی می خوام با این کامپیوتر به ابر کامپیوتر وصل بشم.. میگه با کدوم کامپیوتر؟ می گم این!.. میگه آهان لپ تاپ رو می گی.. اوووپس
-کلافه ...استادم میاد میگه چی شده. می گم با کامپیوتر خودم این برنامه جواب میده چون ... اما این کامپیوتر ... می گه لپ تاپ منظورته؟
-با خواهرزاده ی 4ساله م دارم حرف می زنم می گم نمی دونی چقدر خوشحال می شم که با کامپیوترم می بینمت می گه این که لپ تاپه...
ملت میشه توی هیری ویری احساسی هی از ما غلط املایی نگیرین!
خانه ی پدری
ته خانه شیشه های شکسته ی رنگی بود نمیدانم ان همه از کجا امده بودند. گاهی جمشان می کردم قشنگ بودند دور از چشم مامان و بابا می شستمشان و در آفتاب خشکشان می کردم. بعدها شیشه ها انگار دفن شدند رفتند زیر خاک و من دیگر پیدایشان نکردم.
ته خانه دور از چشم همه یک قطار ساخته بودیم با حلبی ها به جای صندلی و لوله ی قطور سیمانی روی گلوله هایی از خار به جای موتورخانه اش . روی حلبی ها موزاییک می گذاشتیم آتش روشن می کردیم و قطار حرکت می کرد و من و خواهرم صدای قطار در می آوردیم هو هو چی چی... صدایمان به هیچ کس نمی رسید . خانه ی 1400 متری حسنش همین بود.
آنطرفتر درخت بزرگ توت مجنون و داربستش . اینطرفتر سیب و زرد الو که بهارها شکوفه می داد به وسعت تمام شاخه هایش. انجیر جانی نداشت اما انجیر می داد . انارها گلهای قرمزشان را دوست داشتم اما انارها بی اب بودند. انار درخت زیباییست اما چون همه داشتند زیباییشان عادی شده بود. زردالوها می ریختند و امان چیدن نمی دادند. باغچه ی پر ریحون نعنا جعفری که پدر می کاشت. پدر جوهای اب خانه را با اجرهای زرد درست کرده بود که اب هدر نرود و زیبایی داشت برای خودش. اسفند که می شد ما شاد بودیم پدر باغچه می کاشت و من کارم نجات مورچه های در افتاده بود. من و خواهرم برای خودمان باغچه داشتیم دورش را حصار می کشیدیم مثل کارتون دکتر ارنست و ادای انها را در می آوردیم . لوبیا و عدس و نخود می کاشتیم. نخودها همیشه نخود می دادند .ریز و گاهی پوک. بعد کم کم در بازیهای دیگر غرق می شدیم و یادمان می رفت مزرعه مان اب نخورده و همه چیز خشک می شد . پدر که از پا در امد همه چیز رنگ باخت. بی ابی بی بارانی همه چیز را خشک کرد حتی انگورها را. ماند همان توت و انجیر بی جان. و بعد کاجی که من کاشتم روبروی اتاق پدر که هر وقت نگاهش می کرد می گفت خدا خیرت دهد. پدر که رفت کاج برایم خاطره ی پدر شد .حالا بعد سالها...
می خواهند بفروشندش. مشتریها می آید برای خانه. املاکیها می گویند بزرگ است کسی نمی خرد. شهرداری هم قسمتی از انرا می گیرد. کسی نمی خرد .این خانه به درد نمی خورد زیادی بزرگ است. دیوارهایش دارند می ریزند باید کوبیدش. محله اش بد است شهر به جای اینکه از شمال پیشرفت کند از جنوبش پیش رفته. دیروز وسط شهر بود امروز گوشه ی شهر .
اهای دنیای دروغ املاکی ها . ای خریدار از این خانه. از این محله چه می دانی؟ در را باز می کردی همه سلامت می دادند .صبحها همه جارو بدست کوچه را جارو می زدند آب می پاشیدند. این کوچه بوی زندگی داشت.اب توی دل کسی تکان نمی خورد گرفتار بودی کل همسایه ها دورت بودند. مریض بودی بیمارستانت می بردند. عروسی را در خانه های هم می گرفتند. اینجا پایین شهر است؟ اینجا احترام است. اسم پدرم که می آمد سر همه جلوی اقای دبیر خم می شد. دومین خانه ای که در این محله ساخته شد این خانه بود پدر از یک زرتشتی سال 42 خریده بود و می گفت صبح افتاب که طلوع می کرد از پنجره پیدا بود. بعد پدر با بهترین مهندس نقشه اش را کشید بهترین بننای انزمان ساختمانهایش را ساخت ارتفاع دیوارهایش 3 متر و 30 سانت . زلزله ها آمد و رفت و فرو نریخت.انزمان که شناژ را کسی بلد نبود این ساختمان داشت . انزمان که کسی هارمونی نمی دانست این خانه داشت . آشپزخانه اش با کاشی های کرم سبز،کابینتهای کرم سبز دیوارهای سبز و دری که از پشت به حیاط خلوت باز می شد. گچکاری ساده ی سقفها را ببین همه با دست .این خانه ی پدری را من دوست دارم رویش قیمت نگذارید من اینجا به دنیا امدم با درختهای انگورش تابستانها حرفها زدم. رویش قیمت نگذارید.
این خانه در پشت خروارها درد فرهنگی ،اقتصادی ،اجتماعی با خاک یکسان می شود این خانه ی 1400 متری با یک خانه ی 270 متری بالای شهر معامله شد. خاطرها ی رنگارنگم مثل شیشه های رنگی ته خانه رفتند زیر خاک. دفنشان کردم زیر همان درخت کاج که پدر دوست داشت.
درد و دلهای پیر مرد 60 ساله اروپایی
درختان بلند و راه خاکی که از وسط جنگل می گذرد. رکاب می زنم دستانم یخ کرده و قفل شده. پیرزنی از دور با سگش نزدیک می شوند لبخندی خاموش. مرور درد و دلهای پیر مرد 60 ساله
- کوتاه زندگی کردیم. احساس می کردم هیچ جایی در زندگیش ندارم. زیبا بود با قامتی ریز ،موهای قهوه ای با چشمانی سیاه. من برایش پیر بودم.40 سالم بود و او 23 سالش. شبها مست می کردم و به خانه می امدم سیگار می کشیدم روزی یک پاکت. یک بار با دوستم مست امدیم خانه و دوستم او را دید و گفت من خوش شانسم جلوی دوستم انقدر بوسیدمش که او رنجید. همیشه می گفت مشروب که می خوری من را نبوس. روز بعد هم دعوایمان شد. میز را هل دادم و شیشه اش روی پای او افتاد و شکست و او فقط آه کشید و از خانه با پای خونی بیرون رفت. کار نمی کردم و حق بیکاریم کفاف زندگی نمی داد و او خرج خودش را خودش در می اورد. سه ماه تمام دعوا می کردیم جوان بود گریه می کرد و من دوستش داشتم و ناراحت از اینکه می رنجانمش . اشتباه پشت اشتباه. وقتی رفت من دیوانه شدم مهربانیش، لبخندش، بوی غذاهای خوشمزه اش همه را با خود برد. یک اتاق اجاره کرده بود من پیدایش کردم روزها می رفتم پشت در اتاقش به صدای گیتارش گوش می کردم و گاهی گریه می کردم . من دیگر جایی در زندگیش نداشتم فهمیدم برایش مهم نیستم و نمی فهمد دوستش دارم. او هم مرا دوست داشت می دانم اما به قول خودش عاشقی نان به خانه نمی اورد. تا اینکه بعد 5 ماه برگشت به کشورش و دیگر نیامد. سه سال طول کشید تا نفرت از دلم پاک شد نفرت از او از خودم از زندگیمان. افسردگی شدید گرفتم قلبم را جراحی کردم خیلی بد بود ان دوران. سخت گذشت. یکبار رفتم دنبالش پیدایش کردم ، دلجویی کردم و گفتم مرا ببخش و او آرام مثل همیشه مهربان گفت بخشیدمت اما حاضر نشد به زندگیم برگردد من هم اذیتش نکردم. بعدها فهمیدم با یک نفر ازدواج کرده و بچه هم دارد. من هم سالهاست آدمهای زیادی از زندگیم می گذرند و خوب می فهمم هیچکس مثل او نیست. من از آن به بعد مشروب نخوردم و سیگار هم کم کشیدم. پس تعجب نکن من مشروب نمی نوشم . شما زنهای شرقی آدمهای عجیبی هستید نه همه ی شما اما خیلیهایتان. مهربان ،شوهردوست هنوز آرزو دارم برگردد.
..و اشک در چشمانش حلقه زد.
شاید بنویسمش
سلسته حرف می زند و حرف می زند همیشه زیاد حرف می زند و من تمام حرفهایش را دوست دارم. نگاهش می کنم اما حواسم جای دیگریست. گاهی گوش می دهم حرف از خانوادهای رویال انگلیس و داستانهایشان است و من اندکی گوش می دهم. یادم می آید یه خیلی چیزها به خیلی وقتها و به اینکه می گذرد. نگاهم را به پشت سرش می دوزم تگرگ است یا برف نمی دانم و باز به لبهایش خیره می شوم سرم گیج می رود به زمین خیره می شوم و بعد به پلاستیک جلوی پایم که پر ازچیپس میگو است و سلسته از هلسینکی برایم آورده. نگاهم را بر میگردانم و سلسته می خندد و من لبخند می زنم. داستان به جای دیگری رسیده و من هنوز سر نقطه ی شروعم. چای می ریزد و من تشکر می کنم به اینجا میرسد.
-ادمهای پولدار هم دردهای خودشان را دارند اما آنها از زندگیهای شگفت انگیز به دورند. شاید آنها فقیران زیادی می بینند و می دانند فقر بد است و وجود دارند اما نمی دانند که چه جور میشه یا فقر هم از زندگی لذت برد.البته متوسط بودن ار همه چیز بهتر است...
یادم به حرف پدرم افتاد : اعتدال در همه چیز
ذهنم باز می پرد و نگاهم به گوشه ای دیگر! شاید قشنگ و تلخ باشد شاید غمیگین .. بگذار بنویسمش.. ! شاید بنویسمش. فارسی که بنویسم چاپ نمیشه و با این زبان انگلیسی افتضاحم چه جوری بنویسم!
واپو
ماندم خونه این تعطیلی را. یک روز هست در فنلاند به نام واپو که مثلن به آن روز کارگر می گن و در واقع انگار بهار را جشن می گیرند به همین بهانه. به نظر من روز مستی و دیوانگی است و مزخرف است. تنها روزی است که مجازی در هر کجا مشزوب بخوری و مست کنی. اینها نمی توانند بدون مشروب خوش باشند واقعیت همین است. چون بسیار ادمهای بسته ای هستند و ارتباطتشان کم اما وقتی شنگول می شوند درونیاتت می ریزند بیرون و لذت می برند. فردا هم طرف خودش از کارایی که کرده خجالت می کشه. در کل اگر اینا قانون نداشتند بهتون می گفتم چه دایم الخمرهایی بودن. من الان می تونم بگم ما نخورده مستیم و خوش کاری هم نمی کنیم که فرداش رومون نشه بریم سر کار.
گپ
حساب می کنم می شود سال52 . سال 52 ایران بوده. بشنوید سخنانش را .
-اولین کشوری که اروپایی نبود و دیدم ایران بود. مثل یک شک بزرگ بود برایم. یک عالمه ماشین. هرج و مرج. یک قانون رانندگی هم وجود نداشت. مردم و ماشینها از بین هم رد می شدند. نه چراغ راهنما هیچی فکر کنم کل تهران 4 تا چراغ راهنما داشت . تهران خیلی کثیف بود اما مشهد رو دوست داشتم قشنگ بود. من فکرکنم الان از لحاظ رانندگی خیلی بدتر باشین. اونزمان ایران پر توریست بود محل گذر اونایی بود که می خواستند بروند هند.شاه خیلی غربی بود . انزمان اکثر مردم انگلیسی بلد بودند. من با زبان هیچ مشکلی نداشتم. تو انگلیسی رو کجا یاد گرفتی؟
جوابش را می دهم و بعد کل فک و فامیل و تاریخچه مان رو از ما می پرسد.
شیلنگ عظیمی رویمان گرفته بود. ما هم چتر باز کردیم که خیس نشویم .سعی کردیم نشان دهیم عاشق وطنیم و الان هم اوضاع خوب است. چاخان نکردیم اما فقط منفی ها را نگفتیم. یک چیزی گفت که خیلی بدم امد و ان این بود
-دو سال پیش یک فستیوال علمی اینجا بود که یک دبیرستان دخترانه از ایران هم بود مقنعه پوشیده بودند و لباس بلند. با هم که حرف زدند من فهمیدم فارسی حرف می زنن. وقتی ازشون پرسیدم ایرانین کلی حال کردند باهاشون حرف زدم و اونا چون گاردشون(مدیر اقا) نبود تونستن آزادانه با من حرف بزنن.
....
در کل اقای خوبی بود. کل راه را گپ زدیم و 6 ساعت برایمان کوتاه شد. اینقدر صمیمی بود که اگر ایرانی بود حتمن شماره تلفنی چیزی ازمون می گرفت تا هم رو باز ببینیم. اما خوب ایرانی که نبود منظورم اینه که کرمونی نبود.
این روزها
هوا تاریک است. سایه ی گلدانها روی میز افتاده. تا نیمه شب به سایه ها خیره ام. نیمه غلتی می زنم. مهربان همسرگویا بی هوش است. نگاهم را به پشت پنجره می دوزم. کرخت و بی حس ! به هیچ چیز فکر نمی کنم! گهگاه سراغم می آید. مدتها تنهایم گذاشته بود. اما این روزها سراغم امده. مهربان همسر هم می فهمد و گاهی فقط می گوید: نیستی! و من این روزها نیستم.
یادم به حرف ایزابل می افتد" من با سفر کردن خیلی چیزها یاد می گیرم بیش از کتاب خواندن" و من گفتم " من عاشق آدمهام با آدمها بودن چیزها می آموزم ".یادم آمد به صلیب سرخ !.اینکه برگشتم و نرفتم به خاطر آن دو راهی! انتخاب کردم و ماندم. من ماندم! شاید باید می رفتم. عاشقی را در کنارکوهی از مسئولیت پنهان کردم و بی خبر از ریزش کوه!
هوا تاریک نیست!
امتحان
امتحان درسی در دانشگاه به این صورت برگزار می شود.
در یک هفته خاص دو ساعت حالا هر وقت انلاین می شوی و به سوالات جواب می دهی. سوالات همه هم یکی است.دانشجوی عراقی داد می زند اخه مگه میشه؟تقلب میشه! همه نگاهش می کنند مهربان همسر به من می گوید بله میشود اون چیزی که اشتباه فکر توه نه سیستم!
یعنی آمده ای دانشگاه درس بخوانی فقط و فقط برای خودت. سر خودت رو که نمی تونی کلاه بذاری! بله فنلاندیها جنگلی هستند واقعن.
سفر به مدار قطبی
و خوب بود سفرمان. وچیز ای زیادی بود برای یادگرفتن از طبیعت.
اینکه در شمال مردم به جای گوسفند در مزارع گوزن دارند

خرس قطبی خیلی ترسناک و بزرگ نیست

اینکه خرس واقعی برخلاف خرس کارتونی ازدرخت بالا میرود

قوها هم بهار مهاجرت می کنند چه برف باشد چه نباشد

اینکه بهار خورشید در قطب ۱۰ شب غروب می کند

بیمه
تعطیلات عید پاک در حال شروع شدن است. بی مذهب هم که باشی اینجای مذهب رو دوست داری. مغز و دلم به کار نمی رود (دست اینجا کاره ای نیست). درد بدن که داری، دیروز که گره گنده ی مسئلت رو باز کردی تعطیلات هم که در راهند فردا هم که می روی سفر با دوستان. خب همه چیز مهیاست برای کار نکردن. آمدیم سراغ وبلاگها. وبلاگ که بخونی قشنگ حالیت میشه که طرف مجرد است یا متاهل. حالا... اصلن همین وبلاگ رو توی سال 84 نگاه کنید می فهمید نگاه نویسنده چقدر متفاوت است. حالا...بگذریم.
همکارم گفت قبل رفتن حتمن دوربینهای جاده ها رو ببینید که اوضاع جاده دستتون بیاد ببینید لغزنده است بارونه برفه. مواظب گوزنها هم باشید و همینطور موسها. (موس یک موجودیست مثل گوزن خیلی بزرگ که حدودن 1 تن وزن دارد) موس اگر به ماشین بخوره یا می میری یا می ترکی. حالا گوزن نه! کوچولوست! خودش می میره..آخی ...اما ماشینم داغون می کنه.
مهربان همسر امروز رفته ماشین رو بیمه ی گوزن و موس کنه . جان خودم راست می گم اسمش بیمه ی گوزنه! آخه ادم چی بگه ما بیمه ی گوزنیم نه منظورم اینه که ماشین بیمه ی گوزنه. معلوم نیست چرا بیمه ی خرس ندارن .
تغییر نام وبلاگ
کم کم دارم احساس می کنم نام وبلاگ را به شیلنگ تغییر بدم. یا بذارم The hose باکلاستره.این اسم فعلی یک ادم پر احساس رو نمایان می کنه که باید جز شعر ننویسه.. نه این چرت و پرتا یی که من می نویسم. این نبودم اااا این مملکت یخ منو به این روز انداخت.
شیلنگ و حس زیبای استفاده از ان
فنلاندی پرسید مردم فنلاند رو چه جوری می بینی گفتم خودتون اعتقاد دارید خجالتی هستید اما به نظر من فنلاندیها کلن دلشون نمی خواد ارتباط بر قرار کنن همین! برای اولین بارشیلنگ گرفتم روی یک فنلاندی . اما می دونی چی گفت؟ گفت..اوووو تو چقدر رو راستی. من هم بی جنبه از خودم خوشم اومد شیلنگ رو بیشتر باز کردم. در پایان هم اصطلاح طرف رو شستن و اویزون کردن رو براش توضیح دادم و بعد بهم گفت بذار برم خشک بشم بعد بیام. کلی حال کرد با این اصطلاح و شیلنگم.
در کل امروز اعصاب نیست از اینهمه بی خیالی استاد راهنمام... دریغا به انروز که شیلنگی عظیم بر رویت بگیرم اما افسوس که دلم نمیاد. یکی نیست به این بگه بابا پول داری می دی بهم که به یه جایی برسونم این پروژه رو . یه سراغی بگیر از من شاید رفتم یللی ..اه
دبد یک آلمانی
وقتی آلمان بودم شخصی بود که درس دین شناسی یا همون معارف خودمون رو می خوند. این آقای حدودن 50 ساله کلی از من و اسلام و فرهنگم و کشورم پرسید من با این شخص خیلی باز صحبت کردم. این شخص کمی متفکر به نظر میومد. در اون دوران من ایمیلهایی ازش دریافت میکردم که اگر خوشم میومد ذخیرش میکردم و امروز باز یکیشو نگاه کردم . دوست دارم شما هم این رو بخونید از زبان یک آلمانی نسب به فرهنگ اروپا. متن کامل رو اینجا اوردم (نگاه به غلطهاش نکنید.خیلی زبان خوبی نداشت . اما من می فهمیدم چی می گه. ترجمش رو هم آوردم). در ضمن من گاهی زر ریادی زدم دیگه زدم نمیشه کاریش کرد.حالا شما فقط بعنوان دید اروپایی( نه همشون) بخونید.
9 فروردین
برف می بارد. پشت پنجره ایستاده ام . ساعت 2 نصف شب است . بی خوابی سراغم آمده. چیزی گلویم را فشار می دهد. می خواهم فراموش کنم اما نمی شود. شاید کسی یادش نباشد. 9 فروردین تو از خانه رفتی و دیگر بر نگشتی. از انروز فروردین را دوست ندارم. عید که می آید می ترسم ! انگار غم جایی بیتوته کرده که مرا ببلعد. کاش یادم برود. و آدمها یادشان می رود اما من نه. هرگز. یادت می آید می گفتی من مثل مامان حساسم. و من می خواستم به تو ثابت کنم اینگونه نیست. تو راست می گفتی. من حساس بودم و شاید هستم. ساعتها گریه ساعتها خنده ساعتها دلتنگی همه و همه را نمی توانم با منطق قاطی کنم. به من نخند یک روز انقدر دلتنگ شدم که اسمت را گوگل کردم.
بابا خداییش عجب ابهتی داشتی آنزمانها. یادت می یاد گاهی شیلنگ می گرفتی روم. خیلی رک بودی خیلی. یادته یه بار گفتی "خواهرات خوشگلترن ، تو لاغری" من نوجوان بودم. آخه این حرف بود که زدی به بچه؟ منم می خواستم بگم "به تو بردم" . اما نگفتم احترامی می ذاشتم. راستی بابا یادته "کلاس پنجم بودم گفتی شاگرد چندم شدی" گفتم "اول". خالی بستم من سوم شده بودم. این به شیلنگات در!! یادته "هی می گفتی "برو رشته تجربی، دکتر بشی". من رفتم ریاضی تا دو ماه بهت نگفتم. بعد که فهمیدی گفتی " یه معلم بدبختی میشی مثل من". به به چقدر تشویقم کردی. در کل شیلنگت همیشه دم دست بود. اما نه یادمه فوق لیسانس که قبول شدم کلی شاد شدی گفتی تا دکترا بخون. از اون به بعد شیلنگ رو گذاشتی کنار. یادش بخیر می گفتی " من همیشه واست دعا می کنم واسه همین همیشه موفقی" . ته تغاری هم بهت می گفت عجب اعتماد به نفسی داری تو که فکر می کنی دعات قبوله. آخ می دونم شکایتی نباید کرد زندگی همینه و من باید قبول کنم. روحت شاد. می گم الان کجایی؟ نکنه داری روی ارواح مردم شیلنگ می گیری؟
