قسمتی از داستان گذشته نسا که در روزهای قبل گفته شده بود

ساعت ٣ صبح بود.نگرانی تو صورتش موج می زد گفتم نگران نباشید اوون فقط فشارش افتاده پایین. نگاهم کرد. صورتش خسته بود.بلند شد و شروع کرد به قدم زدن. با یه مکث گفت :اگه می خواید برید خونه من می رسونمتون به حضور شما نیاز نیست.نگاهی به انتهای سالن کرد م هیچ کس نبود.هوا سرد بود . نگاهم به سمت اتاق نسا برگرداندم ...

-آره خب نمیشه الان نسا رو دید فکر کنم الان خواب باشه.

-بله خوابه تا هشت صبح نمی شه دیدش.

-پس من دیگه می رم اگه به من نیاز بود باهام تماس بگیرید.

-باشه من می رسونمتون.

تاحالا شبهای اگسبورگ رو ندیده بودم.تو ماشین رگ کرمونیم اوومد بالا.

-میشه یه سوال بپرسم.

-بله لطفا

-شما...شما چطور عاشق ....عاشق یک زن مسلمون با شوهر و ٢تا بچه شدید

(قشنگ فهمیدم سوال خفنی بود)

-نمی دونم..عشق به هیچ چیز ربطی نداره نه سن نه ملیت نه رنگ پوست..من همسر اولم قدبلند و بسیار زیبا بود اما وقتی جدا می شدم فکر می کردم زشت ترین زن دنیاست.من تجربه ی زیادی دارم ..آدما اینجا از عشق می ترسن...می ترسن وابسته به کسی بشن و بعد نا مردی ببینن واسه همین حیوونا رو ترجیح می دن.اخه افسارشون تو دستشونه.نسا...نسا..تبسمهاش آدم و به اسمون می بره . صادق مهربون و خوش قلبه این مهمتر از سیاهیه رنگ پوستشه.اینطور نیست؟

-اما اون همسر داره..

-مدی... تو می دونی که اوون همسرشو دوست نداره.

-اما شوهرشه.

-من نمی دونم شما مسلمونا چرا فکر می کنید باید به زندگی با کسی که دوستش ندارید ادامه بدید..همسر نسا مناسب اوون نیست.خدا می خواد شما بنده ها شاد باشید نه اینکه عذاب بکشید.زندگی با اوون مرد یعنی عذاب نسا..

-نه کریس..اینطور نیست همسرش عاشق نساست..نسا اوونو دوست نداره همین.چون با هم متفاوتن ممکن عشق بینشون بوجود بیاد زمان نیاز دارن.

اهی کشید و گفت

-هر کاری نسا انجام بده من قبول می کنم حتی اگه بذار ه و بره

این مرد ۵٠ ساله عین یه جوون عاشق ٢٠ ساله حرف می زد.سیگارشو روشن کرد باد خنک دود سیگارشو با خودش می برد با این حال شیشه سمت منو پایین کشید 

-با نسا صحبت کردم اوون قبول نمی کنه جدا بشه ....مدی شاید من از این شهر برم
 میشه شماره ی تو رو داشته باشم تا از حالش با خبر بشم؟

....

آفتاب در حال طلوع بود در ماشینو  واسم باز کرد تا پیاده بشم.نگاهش کردم ناراحتی و غم توی چشماش موج می زد.

گفتم نسا مشکل فشار خون داره تقصیر شما نبود که این اتفاق افتاد.خودتونو سرزنش نکنید.

دستی توی موهاش کشید لختی موهاش باعث شد که  دوباره به حالت قبل برگردن..

-نباید از تصمیمم بهش چیزی می گفتم ..مدی من هیچ شانسی برای داشتن نسا ندارم. برام سخته تنهاش بذارم اما مجبورم.اوون در قلبشو به روی من بسته ..مدی بسته...

...

دنیا چه عجیبه ازدواج اجباری نسا داشتن ٢ بچه بعد ٣ سال ازدواج .

ومرد قد بلند چشم آبی و بلوند آلمانی چه عاشقانه دختر عرب سیاه پوست رو دوست داره آیا می تونه از این شهر بره و نسا رو فراموش کنه. واقعا عشق شاید چیز دیگری باشد.