اتاق به هم ریخته به نظر می رسید .این روزها به اندازه ی همه ی عمرم مطلب دیدم و شنیدم و کشیدم.خب دیگه برگشتم به زندگی عادی.نمی دونم چه اتفاقی افتاد فقط می دونم که حالم خوبه.لازم دونستم قبل از جمع کردن اتاق داستان نسا روتموم کنم.البته این حکایت مال یک هفته ی پیشه.

نسا برگشت به کشورش.اینو از همکلاسیهاش شنیدم.گویا حالش بدتر از همیشه بوده.برگشت یا فرار کرد..مهم نیست..همه چیز تموم شد.و اما اخرین تماس کریس

-الو مدی؟

-بله بفرماین

-کریس هستم از نسا خبری ندارم من یک میل به اوون زدم که بد بود

-منم خبری ندارم حالا میلتون چی بود؟

-براتون می فرستم ببینید خیلی بده یا نه..میشه میلتونو به من بدید.

                                                  ***

ایمیل کریس در دو بخش بود.

بخش اول

ازم پرسیدی که عشق چیست.من عشق را سه بخش می دانم اول خدا دوم زن سوم فرزند.خدا من را می بیند می شناسد و رهایم می کند در راهی وسیع که شاخه های زیادی دارد . راست و چپ.من راهم را میروم و گاه اشتباه می کنم اما خدا هرگز خشمگین نمی شود او همیشه لبخند می زند .و از خطایم چشم می پوشد اینست عشق واقعی

من سالها شبها تنها بوده ام و کسی به من نگفت دوستت دارم و یا دلم برایت تنگ شده است.یک شب به خدا گفتم آخر هدف تو چیست من عشقی در زندگیم احساس نمی کنم و خدا گفت صبور باش.و تو را دیدم و فهمیدم که چرا سالها خداوند توان زندگی کردن به من داده است.من ان شب تو را دیدم در حجابی از شرم اما باورت کردم.در دین من خدا این است او به من می گوید راه قلبت را پی گیر ومن راه قلبم را گرفتم و تو را یافتم و عشق  را یافتم و نهایت خدا را. ارزوی من این است که تو نیز همین کار را انجام بدهی.پس رهایت می کنم و منتظر میمانم.

       ***

(ایمیل دوم کریس شامل یک عکس بود که من را شکه  و عصبانی کردعکس جوانی کریس در لباسی سبز و در آغوشش دختری با چهره نسا با لباس فاخر قرمزچرا کریس چنین کار زشتی را مرتکب شده ..احتمالا با فتوشاب انجام شده..قبل از دانلود متن ایمیل را خواندم.)

عزیز من آنروز از من پرسیدی که اولین عشقم که بوده است و من گفتم دختری از نژاد چک انشب که بر گشتم سراغ عکسهایم رفتم من هرگز عشقها را قابل قیاس نمی دانم اما ناگهان متوجه شدم چهره ی تو شباهت زیادی به او دارد.حتی اندازه ی قد تو.

(کنجکاو شدم و عکس را دانلود کردم.بله عکس نسا نبود اما از دور شباهت زیادی داشت در ابتدا گفتم که من چه فکری کردم..داستان عجیبی بود و شاید کسی باور نکند که واقعی باشد)

                                                                         ***

نسا رفت و کریس دیگر تماس نگرفت و تمام