باران بر شیشه می زند.خدا دارد در می زند.نگاهش می کنی چه زیباییهایی خلق کرده نفس می کشی و نفست سرد است.چقدر اینجا نفسها سردند.یاد داغی کویر می افتی و یاد چین و چروکهای پیرمرد کویر که گواه رنج است و سختی او که زیبایی اینجا را تا به گور هم نخواهد دید...اما اینجا دلت برای نفس گرم مردم کویر تنگ است ویادپیرمرد تنهای همسایه می افتی که  که همیشه سگش را نوازش می کنداو تا به گور هم نفس گرم مردم کویر را حس نخواهد کرد...دنیا چقدر پراز تهی هاست.