سلامی دوباره

گاه که نمی نویسم احساس کمبود چیزی در وجودم می کنم.

و امروز آمده ام اینجا که بنویسم ...ازتجربه از احساس

من ناظر گفتگو ی دو دوست صمیمی بودم جالب بود یکی آلمانی دیگری به نظر بلغاری یا ترک است

 

بطری آبجو راسرکشید...صورتش قرمز بود..خیلی اینجا نرمال است همه می دانند.اشک می ریخت و صحبت می کرد.تا اینجا نیامده بودم چیزی از الکل نمی دانستم اما وقتی آمدم فهمیدم که اعتقادم درست از آب در آمد شاید از دید خیلی ها درست نباشد و خنده دار ..بگذریم اعتقاد همه محترم...

اشک می ریخت و اظهار پشیمانی می کرد

-من نمی خواستم کتکش بزنم..من همسرم و دوست دارم اون تمام وجود منه..من اگه اونو برنجونم خودم رو رنجونم.

-عشق یعنی وقتی عصبانی می شی بتونی خودت رو کنترل کنی..تو بارها زنت رو کتک زدی.

-اون با... بیرون می ره و با من بیرون نمی ره(نشنیدم با کی)

-ول کن...دست بردار اینقدر اشتباه می کنی و بعد پشیون می شی

-من صادقم نمی تونم احساسم رو پنهون کنم وقتی عصبانی میشم همینم

-کتک زدن صداقته؟

مرد گریه می کند

-نه نه من اونو کتک نمی زنم من اونو دوست دارم من وقت توجه می خوام..اون عاشق من نیست..

-درسته اون عاشق تو نیست.چون اذیت میشه..بذار بره اینقدر دنبالش نرو اون با تو احساس خوشبختی نمیکنه.

مرد بطری دیگری را سر می کشد...من فاصله رو حفظ می کنم .سعی می کنم به صدای پرندگان گوش بدم..هوا رو به تاریکیست.به ساعتم نگاه می کنم هنوز یک ساعت تا تاریکی کامل فرصت هست..صدای مرد بلند می شود به آلمانی کلماتی را با صدای بلند می گوید..

-بسه دیگه اینقدر آبجو نخور.زنت رفته ....دیگه هم بر نمی گرده..من نمی دونم تو چرا زنی رو که به تو خیانت می کنه دوست داری

مرد گریه می کند

-پس بچه هامون چی؟

من نگاهی به مرد می اندازم به نظر ۴٠ ساله می آید اما اینجا مردم جوانتر از سنشان به نظر می آیند شاید ایرانیها پیرتر به نظر می آیند.

-..اوو...من نمی دانم تو چرا اینقدر احمقی ۴ تا بچه ..اووو ..بچه یعنی حماقت

مرد با دستش او را هل می دهد و می گوید

-من عاشق زن و بچه هامم.

-آره عاشقی اما همه رو می رنجونی...هی باور کن که از وقتی ور شکست شدی زنت دیگه تو رو نمی خواد..باور کن او با مرد دیگه ای(سانسور) اما تو عاشقشی..هی ..هی...دست بردار از این زندگی مسخره

....نگاهی به مرد می اندازم با صدای بلند گریه می کند صدای شکستنش فضا را پر می کند..نسیمی می وزد و بوی آبجو را به مشام من می رساند. آرام به بطریهای آبجو نگاهی می اندازم..١-٢-..٣-..۴..آنطرفتر۵-..۶-٧-یکی در دست٨-....

نگاهم را می دزدم..بوی دود سیگار می آید آنطرفتر دختر نوجوان ١٣-١۴ساله سیگاری اتش زده و پاهایش را در آب انداخته.عزم رفتن دارم .نگاهی به مرد می اندازم ..مرد مو مشکی متوجه من می شود به آلمانی سلام می دهم و او تنها تبسمی و می پرسد

-کرد یا ترک ؟

-نه

-اهل کجایی؟

-ایران.

نگاهی به مرد آلمانی می اندازم هنوز صورتش خیس است از کنار بطری ها رد می شوم به آسمان نگاهی می اندازم و نفس عمیقی می کشم.