باز که بد جور دلم گرفت. رفتم کنار دریاچه و اولین دوست آلمانیم رو دیدم.

نشستیم روی نیمکت . به مرغابیها خیره شدم.

-دلت گرفته؟

-آره هوایی شدم دلم ایران می خواد

-...آره می فهمم

-می دونی احساس می کنم یه چیزی..یه امیدی...یه امید بزرگ می خوام

نتونستم ادامه بدم چون احساس کردم یه چیزی محکم افتاد رو سرم...بله حدسم درست بود..

-..ببین چیزی رو سرم افتاده

دوستم سرشو بلند کرد و قاه قاه خندید..

-اره یه امید بزرگ یه پرنده از اون بالا رو سرت رها کرد.

-...نه..بیا بادستمال پاکش کن جون من.

-نه نه..درست نیست ..

-چرا؟

-ما المانیها اعتقاد داریم که این اتفاق واسه هر کسی نمییفته و تو می خوای پاکش کنی ...این یعنی یه شانس بزرگ میاد سراغت..

-نه پاکش کن..خواهش می کنم..من نمی تونم... بدم میاد..

-نه هرگز من امیدت رو ازت نمی گیرم.

-خدای من...نه

ناراحت نباشید بالخره پاکش کردم بعد اومدم خونه دوش گرفتم..البته شایان ذکر است که فکر کنم عقابی چیزی بود.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠
تگ ها :