من نمی دونم چرا ما آدما از داشته هامون لذت نمی بریم و همش چسبیدیم به نداشته ها.

من یه دوست مصری دارم که ۵ ماه اومده اینجا و بچه ی ٣ ماهه رو گذاشته بود پیش مامانش و شوهرش. یه بچه ی ٣ ساله هم داره.همیشه اشک می ریخت و درس و همه چی هم تعطیل بود بالاخره بعد از دوندگی خانوادش اومدن.حالا می گم خوبی میگه چه خوبی بچه ها کلافم کردن شوهرمم هم نمی تونه ساکتشون کنه کاش برن مصر...اه...

نگاهی به زارا انداختم ...سرگرم کار خودش بود اشک می ریخت و وسایلشو جمع می کرد.قراردادش با دانشگاه تمام شده بود ٢ ماه بود که دنبال کار میگشت و بالاخره استادی دانشگاه داسارلدولف رو بهش پیشنهاد دادن و داره میره کلی ناراحته بچه هاش اینجا متولد شدن ....قبل از پیداکردن کار کلی ناراحته هزینه ی زندگی بود و الان کاری با ماهیانه ۴٠٠٠ یورو داره.خوب خدا و خرما که با هم نمیشه.خلاصه جو ، جو نارضایتی بود...و من در فکر اینکه چرا ما آدما هیچ وقت راضی نیستیم. چرا واقعا حواسمون نیست به دستی که پره و همش به دست خالیمون نگاه می کنیم..همین خود من تا دکترا نمی خوندم...من فقط دکترا ..حالا؟ باید درست بشم.

یاد این جمله افتادم:شاید چیزی که امروز داری آرزوی دیروز تو بوده.