امروز یکسال گذشت. چه زود یا چه دیر؟ یک سال از قسم با تو بودن می گذرد.

آنروز ۵شنبه ١۵ شهریور ١٣٨۶

-باید سه بار بشه تا بگی بله..

-ببین دستات می لرزه..صداتم می لرزه..طبیعیه نگران نباش

-مبارکت باشه ایشاا..

-قلبت تاپ تاپ می کنه؟

-بالاخره شیرینی رو دادی...

-اه این عاقد چرا نمیاد..داماد کجاست؟

عاقد:صلوات بفرستین

-دوشیزه خانم....

خوب میدونی که دلم تاپ تاپ کرد اما نلرزید ...عصبانی نبودم..خسته نبودم ..هیجانزده نبودم...همه جا ساکت بود و گاه پچ پچ اونایی که بالا سرمون قند می سابیدن..باید بله رو بدی..تو دلم گفتم: مهدیه تمام؟

بله رو گفتم بدون اینکه صدام بلرزه. امضا کردم بدون اینکه دستام بلرزه.آروم بودم امیر...آروم..نگاهم به نگاهت بود و دستم تو دستت

صدای دست و هلهله و شادی و...

امیر یکسال گذشت اما امروز، نگاهم تو نگاهت نیست دستم هم توی دستات نیست.چه سخت امیر..

چه خوب که تو تنها نیستی وخوب که تو کیک خریدی ..افطاری همه رو دعوت کردی به یمن امروز ..روز قشنگ..و من اینجا..کنار عکس اونروز قشنگ با شمع روشنی کنارش...

باید هدیه ام رو از این راه خیلی دور بدون لمس دستات بهت بدم.امیر از ته دلم امیدوارم این دوریها زود تر تموم بشه.

امیر هدیه من خیلی کوچیکه خیلی...اینم هدیه کوچکم از این راه دور

 

در تاریکترین لحظات زندگیم برق نگاه تو قلبم را روشن ساخت

روح من  با پاهای خیس برهنه بر چمنزار عطوفت و مهربانیت گام نهاند

 آنگاه تو ترانه ای خواندی وآنرا در آرامشی عمیق نشاندی

من در نا کجا آبادها  سرگردان بودم و  راه را تو به من نمودی

ای عزیزترین،

در سخت ترین لحظات ، زیباترین جمله را از تو دریغ نمودم تا به امروز

هدیه ات دهم.

 "دوستت دارم"

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٥
تگ ها :