صدای در اومد..تعجب کردم کسی در خونه ی من رو نمی زنه. از چشمی نگاه کردم. یک مرد و زن قد بلند با پالتوهای بلند مشکی.

-سلام

تعجب کردم فارسی حرف زدن..اوه خدای من..هیجان زده شدم از طرز حرف زدنشون و قیافشون معلوم بود که آلمانین

-سلام

-ما از اسمتون فهمیدیم که شما باید فارسی بدونید. اهل کجایید؟

-ایران...چه جالب شما فارسی حرف می زنین

-بله ما گروهی هستیم در مونیخ که آیات مقدس الهی را به فارسی ترجمه کرده ایم و مایلیم انها را در اختیارتان بگذاریم.

بعد دست توی کیفش کرد و یک برگ تبلیغاتی در اورد و اسمم رو پرسید وبعد هم معنی اسمم رو. با شنیدن معنی اسمم گفت

-چه معنی جالبی...ما خوشحال می شویم با ما تماس بگیرید

بعد از کمی خوش و بش و مزاح به زبان فارسی پرسیدم

-شما فارسی رو کجا یاد گرفیتید

-ما ٢ هفته در مونیخ کلاس بودیم.

-شما خیلی خوب فارسی حرف میزنین

-متشکرم. آلمان چطوره خوبه؟

-آره خوبه

-موفق باشید. خدانگهدار

-خداحافظ

در رو بستم یادم اوومد امروز روز مذهب کاتولیک آلمانه. به برگه ی تو دستم نگاه کردم...

تیتر بزرگ "حقیقت را مایلید بدانید" و....

برگه رو روی میز گذاشتم و پیش خودم گفتم: خداییش فارسی رو ٢ هفته ای یاد گرفتین..بی خیال.   

بعد جملاتی از آیات کتاب مقدس رو که روی کاغذ درج شده بود خوندم

"خدا هر اشکی را از چشمان ایشان پاک خواهد کرد و بعد از آن موت نخواهد بود و ماتم و ناله و درد دیگر رو نخواهد نمود زیرا که چیزهای اول در گذشت"