روزهای سرد نوامبر هم گذشت و روزهای سردتر اما با کمی هیجان دسامبر اغاز شد. خونه ها مغازه ها ،تزئینات کریسمس دل مرا با خود نمی برد. اینجا همه چیزش غریب است. به دکه های چوبی کریسمس نگاه می کنم و به مردمی که از این دکه ها خریدهای سال نو می کنند. یادم به سبزهای شب عید ،تنگ ماهی قرمز ،حاجی فیروز ، یادم به عیدی که بابا لای قرآن می ذاشت و ما دستش رو می بوسیدیم و عیدی می گرفتیم ،فال حافظ ، آش سر سفره ی هفت سین، صدای نقاره حرم امام رضا...

من بچه ی همان دیارم نه بچه ی شبهای کریسمس و هدیه ی توی جوراب پاپا نوئل.

نگاهی به ساعتم می اندازم هوا رو به تاریکیست.اتوبوس شماره ی ۴١، یک دقیقه ی دیگر می رسد. پیرزنی که کلاهش با رنگ کفشش ست است و رنگ رژش مرا یاد رنگ بلوزی می اندازد که وقتی می پوشیدم خالم  می گفت این رنگهای دهاتی چقدر به تو می آیند. اتوبوس می آید سوار می شویم اول اجازه می دهم پیرزن سوار شود. کنارش می نشینم رویش را به سمت پنجره می گرداند و زیر لب چیزی می گوید.لبه ی پالتوش رو جمع می کند که به من نگیرد .حسم درست به من می گفت که از نژاد پرستان واقعی باید باشد. اتوبوس می ایستد. کوله ام را روی کولم می اندازم و در اثر بی توجهی اندکی کوله ام به پالتواش می خورد. داد پیرزن در می آید و ناسزا. همه نگاهم می کنم یادم می رود عذر خواهی کنم فقط لبخند تلخی میزنم و از اتوبوس پیاده می شوم.

همین مسئله ی کوچکی که دیروز به آن می خندیدی گاهی در غربت مثل یک غم بزرگ دلت را می رنجاند. کاش کشور من جایی برایم داشت.این نیز بگذرد