امروز طلوع آفتاب را از میان ابرها تماشا کردم. نگاهم به زمین همیشه نمناک افتاد باز ابرها می آیند که ببارند. هیچ کس در خیابان نیست. سکوت است و هوا سرد .یادم به خوابی می افتد که دیشب دیده بودم. پدرم حالش خوب شده بود خوب خوب.راه می رفت با من حرف می زد و لباس قشنگی به تن داشت اما عصایی در دستش بود. خونمون تمامن سنگ فرش شده بود و زیبا. یادم به خونمون افتاد.چقدر بزرگ بود ان خانه. همه ی دوستان دوره ی کودکیم از من می پرسیدند شبها نمی ترسی؟ و من تعجب می کردم. چرا باید شبها از جایی بترسم که روزها در ان بازی می کنم. دلم می لرزد  نگران می شوم. صدای زنگ همراهم بلند می شود. مادرم است. حال همه خوب است. با همه حرف می زنم می خندیم و کسی نمی فهمد که من اینجا چقدر با دیدن خوابی دلم آشفته می شود. نفس راحتی می کشم و خدا را شکر می کنم. قدر هم را بدانیم