جشن تولد یکی از بچه ها بود ٣تا ایرانی بودیم و بقیه چینی و عرب .دیگه ایرانی جماعت رسید ه بودن به هم باید کله پاچه ی یکی می رفت رو بار.بحث چینی ها باز پیش اومد. من واقعن نمی دونم اینا چه جوری پیشرفت می کنن. بابک به من گفت جان خودم من الان اگه کلاه بذارم و برم بیرون بعد از در بیام تو این جی یا(همکلاسی دو ساله ی بابک) من رو نمی شناسه. گفتم خالی نبند گفت بیا امتحان کنیم. بابک با کلاه وارد شد . جی یا همچون دختران چینی دیگر که با دیدن جنس مخالف مغزشون هنگ می کنه ناگهان پرید  و رفت جلو و پرسید : what is your name

من که دیگه هیچی نفهمیدم.

بعد از مدتی به این آقای شاگرد اول چینی نگاه کردم و گفتم بیاین هر کدوم به زبون مادریمون خودمون رو معرفی کنیم و بعد نگاه کردم به ماءمون گفتم مثلا تو  بگو اسم من ماءمونه. ماءمون خودشو معرفی کرد. نگاه کردم به این شاگرد اول کلاس گفتم حالا تو مثل ماءمون به زبون خودت بگو اسمت چیه و این آقا به زبون خودش گفت اسم من ماءمونه. تا آخر شب ایشان همچنان با توضیحات مکرر من خودشان را ماؤمون معرفی کردند.

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٩
تگ ها :