باورش سخت بود.

نگاهش کردم به خودش و به پسر سه ساله ی خوشگل خانواده که به بیماری اتیسم مبتلاست. اشک در چشمانش حلقه زد. من این چشمها را خوب می شناسم هم بازی کودکیم بود و امروز باور داشتن بچه ای که نخواهد ماند صورتش را سالها پیر کرده بود. همیشه می دانستم وقتی بر گردم خبرهایی خواهم شنید که تا عمق وجودم آزارم می دهد.گفت آلمان هم درمانی برایش نیست. شایدهنوز باور نکرده است که می گوید پسرم سالم است.

کاش هنوز کودک بودم و خانه ی عمو غرق خنده های من و او بود.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٧
تگ ها :