پدر سلام

دیشب امدم چیزی را بگویم که سالها به خاطر ابهتت آنرا در دلم حبس کرده بودم.

دستم را به سرت کشیدم.چشمانت را باز کردی می گفتند چیزی از این دنیا نمی فهمی.پدر کاش می دانستی چه غمی را در دل حمل می کنم.سخت است تو را اینگونه دیدن پدر...

نگاهم می کردی من گفتم :بابا می دونی من خیلی دوستت دارم

دستت را اندکی تکان دادی ...پدر تو فهمیدی...فهمیدی...می دانم که فهمیدی...پدر بمان ..نرو...

چه روزهای سختیست

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢
تگ ها :