با یک تی شرت راه راه سورمه ای  ،موهای قهوه ای روشن و ریش و سبیلهای آشفته از زیر عینکش منو نگاه کرد و گفت دیگه چی. کتابها رو زدم زیر بغلم واز روبروش بلند شدم.

-هیچی استاد

خندید و گفت زندگی اینجا رو وقتی دوست داری که عاشق طبیعت باشی...م.م.م... تا حالا سونا رفتی..

خواستم بگم مگه تو خواهر مادر از خودت نداری ..چیکار به سونای ما داری...

-حتما سونا برو..پشت این ساختمون استخر هم داره برو شنا...

-حتما توی زمستون

-اوه..بله اینجا خیلی ها زمستون یخ می شکنن می پرن تو دریاچه...یکیش خانم من

و بعد با صدای بلند خندید.

-اوه..نه..من حتما بعد این کار می میرم

-یه ضرب المثل فنلاندی هست که می گه "اگه چیزی هست که تو رو می کشه حتمن واست خوبه"

خندیدم و خندید...

...

توی راه به حرفاش و رفتارش فکر می کردم..صمیمی و خندون..

کلن ادمای اینجا خیلی الکی می خندن.من و امیرم از خندهاشون می میریم از خنده..گاهی آنچنان بلند می خندن که بند دلت پاره میشه. یکی مثل سامولی که وقتی اسمش میاد فقط ادم یاد قهقهه های بلندش میفته...