سری که دو طرفش تراشیده شده بود و موها ی وسط بلند،یکی پای برهنه،یکی می دود زیر بارون و روکش نایلونی روی سرش می کشد. یکی بطری بدست است با همان چشمانی که طبیعی نیستند نگاهی به بغل دستی  میکند و بطری را که نیمه پر است به گوشه ای پرت می کند.صدای عجیبی گاه به گوش می رسد یکی گوشه ای از موهایش را سبز رنگ کرده این رنگ مرا یاد چیز دیگری می اندازد.به خاطر ازدیاد جمعیت از دوچرخه پیاده می شوم. در ذهنم دنبال نقطه ی اشتراکم با این جوانان می گردم.به سمت کنسرت بزرگ راک شاید بشه گفت اروپا می رویم که بفهمیم چه خبر است که همه از ان سخن می گویند و ما را به ان دعوت می کنند. نگاهی به امیر می اندازم

-به نظر تو جای ما اینجا هست؟

امیر می خندد.خوب می داند من از جنس دیگری هستم.به خاطر نداشتن بلیطش ناراحت نمی شوم.

ساعت 9:30 است منتظر پخش خطبه ی نماز جمعه امرز هستم. بی بی سی قسمت کمی از آن راپخش کرد. گوش می دهم اخبار را چک می کنم آدمهایی با روبانهای سبز یا چادرهای مشکی که عکسی در دست دارند که می پرستندش.یکی باریشی بلند دیگری با مشت گره شده و شلوار جینش.یکی می گوید مرگ بر آمریکا دیگری جواب می دهد مرگ بر روسیه.گاز اشک اور می زنند .."برادر شهیدم را یتو پس می گیرم"...

اینجا آرامش است. کسی کشته نمی شود کسی رایش را پس نمی گیرد.قدمت ندارند تمدن ندارند اما این روزها فستیوال و جشن دارند جوانهایش شادند بدون انکه برای بدست آوردن این شادی بجنگند.اینجا کسی نگران آینده نیست که چه می شود.فردا برایش می تواند روشن باشد.امای فردای ما براستی چه خواهد شد.

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها :