به ساعتم نگاه می کنم ٣:١۵ بعد از ظهر... پایم را تکان می دهم. چرا نوبت به من نمی رسد. به بغل دستیم نگاه می کنم که آرام است به شماره ی توی دستم  ١۴٣ و بوردی که شماره ی ١۴٢ را نشان می دهد. نیم ساعت میشود. پس چرا نوبت من نمی شود..اه اینا چقدر معطل مکنند ..مسخره است مگه چیکار می کنن این کارمندای بانک .

شماره ی ١۴٣

-سلام من یه مشکلی دارم... (شروع به شرح دادن می کنم)

لبخند بر لب دارد آرام گوش می دهد. و می گوید متاسفانه شما باید باکارت اعتباری کشور خودتون مشکلتون رو حل کنید.

-یعنی شما نمی تونید به من کمک کنید

-اجازه بده. دقیقن بگو واسه چه کاری کارت اعتباری می خوای..

حدود ١۵ دقیقه جریان رو شرح می دهم. گوش می دهد. و در بینابینش سوالاتی می پرسد.فکر می کند و می گوید

در این حالت خاص ما نمی توانیم کاری انجام دهیم.

کیفم را بر می دارم تا بروم. این را آموخته ام که با شنیدن نه از یک کارمند ،محل را ترک کنم که صدایی می گوید صبر کن از اول مرور کنیم تا یک راه حل برایت پیدا کنیم تو اینجا زندگی می کنی و باید بتوانی راحت کارهایت را انجام دهی.می نشینم. سوالاتی می پرسد و به سایتی رجوع می کند که کارت اعتباری بانک را نمی پذیرد و نهایت بعد  نیم ساعت جستجو در اینترنت و پرینت قوانین بانکی  راه حل را برایم پیدا می کند و لبخند لبانش به لبانم منتقل می کند.

بیرون که می آیم به مردم اطراف می نگرم آرامند و در کل عجله ای ندارند. به اینکه چگونه همیشه راه حل برای رفع اینگونه مشکلات وجود دارد و به اینکه چرا باید نیم ساعت در صف خلوت بانک ایستادو البته به خاطر معطل شدن تو را به یک قهوه دعوت می کنند. اینجا کسی جز لبخند چیز دیگری تحویلت نمی دهد. دوچرخه را بر می دارم و یادم به حرف کارمند بانک می افتد " وطنت به تو می تونه کارت اعتباری بده که اینجا به این مشکلات بر نخوری ". توی دلم گفتم"ممنون که کارت اعتباری به من دادید که توی وطن خودم مشکلی نداشته باشم".

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱
تگ ها :