دراز کشیده ام میان سبزه ها ی بلندی که تکان می خورندو گلهای سفیدی که خود را به باد سپرده اند آسمان آبیست . آبی زلال ،ابرهایی که نه کبودند و نه سفید آنها هم با باد و آفتاب بازی می کنند. اینها مرا تا اعماق احساسهای قشنگ می برد. و دریا که گاهی با شدت موجش قطراتی را به من هدیه می دهد . آفتاب از هرروز زیباتر است. و من می نگرم به این دنیای زیبا و به زندگی که چگونه بازی می کند و تو را به جایی می رساند که رویای کودکیت بوده و تو همیشه آنرا در قصه هایت می نوشتی. قصه های کودکی من اینجاست اما بازیگرش کودکی سی ساله است که گاه شش سالگیش را فراموش می کند.

سپاس تو را که حامی این کودک ناتوانی.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤
تگ ها :