دانشکده کمی شلوغتر شده.سامولی امروز ماهی که دیروز از دریاچه گرفته بود رو به من داد تا ما طعم ماهیهای دریاچه رو بفهمیم. راهرو رو طی کردم و مثل همیشه پروفسور لبخند به لب رو دیدم. سلامی کردم و گفت امروز هوا خیلی گرمه نه. گفتم آره تقریبا. احساس کردم بخاطر دیر اومدنم که دوچرخه ی دست دومم باعثش بود باید چشم غره بره اما باز با همون لبخندش گفت توت فرنگیها رسیده تا خوردی. گفتم اره فکر کنم بهترین توت فرنگیهای دنیا مال اینجا خیلی شیریت و خوشمزه است. گفت آره دلیلش اینه که آفتاب طولانی داره. بلوبری چی خوردی. گفتم راستش تا حالا این میوه رو ندیده بودم بنظرم توی جنگلا پره . گفت: فردا صبح برو بچین بخور خوشمزه است مردم کلی جمع می کنن واسه زمستون. بیا بهت تو نقشه نشونت بدم کدوم جنگلا بری بچینی. مزرعه توت فرنگی هم خارج شهره..مزرعه قارچ....

آدرس مزارع و قارچ و توت فرنگی و بلوبری واسم کشیدو بعد نیم ساعت  اومدم تو دفتر.چه ادم خوشحالیه این استاد ما... اصلن نگفت بچه بشین سر درست..آی که من عجب حالی می برم با این اخلاقای خوشحالی که به ادم استرس وارد نمی کنن...

ماهی آماده شد..بفرما..

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٧
تگ ها :