آمده بودی.پیرتر اما سرحالتر.مبهوت مانده بودم وقتی مادر گفت که اشتباه کرده بودند و تو زنده ای فقط نگاهت می کردم. آمده بودی اینجا پیش من و چقدر خوب حرف می زدی گفتم یعنی همه ی ناراحتیهایم الکی بود؟ تو چیزی نگفتی . گفتم یعنی دیگر از بیاد آوردن خاطره ی عروسیم ناراحت نخواهم شد؟ گفتی نه. من خندیدم تو خندیدی و مادر خندید و برخاستم یادم آمد که واقعن رفته ای و برگشتنی در کار نیست. چرا به نبودنت عادت نمی کنم پدر.