چقدر آن نقاشی مرا با خود برد...

زیر آن درختی که می گفت پاییز آمده.وزنی که رخت می شست در خانه ی گلی و بچه هایی که بازی می کردند در کنار مرغهایی که رنگ پرشان مرا تا خوش رنگی پرهای مرغ همسایه ی دیروز کشاند.

آن تصویر بار دیگر بغض سادگی را در گلوی خواسته های بی حد و حصارپنهان شده منفجر کرد و مرا برد تا آسمان  پر ابر نقاشی.

 طنابی که منتظر باد است تا تکانی بخورد و لباسهای نم داری که درد بازوان زن در آنها خشک نخواهد شد.آن خانه ی گلی مرا با خود برد...

 

پ.ن. نقاشی کاتوزیان همیشه حس عجیبی دارد.به دلیل اینکه از رضایت هنرمند عزیزآقای مرتضی کاتوزیان در گذاشتن این نقاشی در اینجا نا آگاهم فقط حسش را نوشتم.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٤
تگ ها :