برنامه تلویزیون مصاحبه با یک رمان نویس بود. یادم به خودم افتاد.نویسندگی و چاپ رمان یکی از آرزوهای دیرین من بود.. رفتم به سالها پیش.

از ٧ سالگی داستان١ می نوشتم عکسهای هر صفحه را هم نقاشی می کردم.داستانها همش مربوط به خانواده ی پدر مادر مرده ای بودند که بدبخت و فقیر هم بودند ودر کلبه ی وسط جنگل زندگی می کردند. همیشه هم یا گرگ به آنها حمله می کرد یا شیر.حالا فامیل این بچه ها کجا بودند نمی دانم. من فکر کنم آن زمان جو کارتونهای تلویزیون مرا گرفته بود.  داوازده ساله که شدم با مامان رفتیم ٢دیدن پسر همسایه ی خاله ی مامانم٣ که از اسارت بر گشته بود. او کف زمین روی دمپاییهایش نشسته بود می گفت عادت کرده ،از اسارت گفت، از اتوی داغ، از انگشت کشیدن با انبر دست...آنشب خانه که آمدم جو مرا گرفته بود عظیم. مرداد ماه بود زیر سقف آسمون نشستم شروع کردم به نوشتن داستان اسارت. اسم اوون داستان "عاشقان کربلا "۴ بود.طرح روی جلد هم جوان خوشتیپ ریشی بود که چشمان شهلایی داشت و در حال رفتم در یک جاده خاکی بود. اینکه من چی نوشتم درست یادم نیست اما یادمه که یک چاخانهایی نوشتم که نگید. اصلن من چطوری آنها را نوشتم با این روحیه ی لطیف ناز مامانی ،نمی دانم. مثلن یادم است یکی از رزمندگان غیور داستان من ،پایش کنده شده بود و از دره داشت پرت میشد و پایش فقط به یک رگ وصل بود.حالا اینکه آن رگ چطور وزن پا را تحمل کرده بود دقیقن یادم نمی آیدو اینکه دره در زندان عراقیها بوده یا توی خاکریز جبهه یادم نیست  شاید هم در کوههای کردستان بوده.یادمه خیلی صحنه های خونین تصویر کردم و چیز جالب دیگر هم یادم است و آن اینکه من گریه می کردم و می نوشتم۵. این داستان تا پایان شهریور یا اواسط مهر به پایان رسیدو حدودن ۵٠ صفحه ای شد . در مسابقات داستان نویسی  ان سال شرکت کردم و یک کلاسور و لوح تقدیر هم دریافت کردم. واقعن مرا چقدر تشویق کردند به نوشتن داستانهای خفن اینچنینی.دست رییس آموزش پرورش ناحیه ی ١ کرمان درآنزمان درد نکند گفته بود که ما خیلی خوب بلدیم داستان بنویسیم احتمالن منظورش چاخان بوده.بعدها وقتی این داستان جهت فرستادن به مرحله ی دوم مسابقات باید فرستاده می شده در کشوی میز چمیدانم کی جا ماند۶ .

بحث سر اینست که من چقدر عالی جو گیر می شوم چه چیزای عجیبی می توانم در بدو نوجوانی بنویسم و چه چاخانهایی از جبهه ی جنگی که ندیده ام بکنم. می خواهم بگم ایول به خودمان که اینقدر جو گیریم. کاش جو بار دیگر من را بگیرد و مقاله بنویسم فقط  اینبار از چاخان علمی کمی می ترسم .

 

١-دست مامان جون درد نکنه که ۵ سالگی نوشتن را یادم داد.

٢-دقت کنید به محض دوازده سالگی..مرده ی این قلم و افعالی که بکار می برم هستم

٣-تعجب نکنید در کرمان بسیار عادی است.

۴-عجب خفنی بودم

۵-گویا اندکی احساسات داشته ام

۶-احتمالن اینبار همان رییس چاخان کرد و رویش نشده بود آنرا بفرستد . جا ماندنی در کار نبوده.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦
تگ ها :