چقدر همه چیز ساده و خوب. یک خانه ی به معنای واقعی ساده و بدون هیچ وسیله ی نو و شیک پر از شادی و صفا. با دوستان جمع شده ایم هر کسی غذایی درست کرده و آورده تا سال نو را با هم شریکی آغاز کنیم. آنا روی زمین می نشیند و گیتار میزند و روسی می خواند. و بعد اهنگ  jingle bells را سعی می کنیم با هم بخوانیم و اینقدر ما سه تا ایرانی می خندیم که حد ندارد. بماند چرا؟ ساعت 11:30 به اتفاق همه به مرکز شهر می رویم برای آتش بازی. شب خوبی سپری شده با وجود سینوس عفونی و سرما خوردگی و صدای خرابم و اصلن یادم رفته تب دارم. کاش ما در کشورمان یاد بگیریم که در نهایت ساده زیستن هم می شود دور هم جمع شد و شاد بود بدون ظرف پیرکس و چینی و مبلمان میلیونی و پالتوی یقه دم روباهی... ببینید اینطوری