من نوجوان که بودم بسیار طبع لطیف و حساسی داشتم.کتابها و دفتر هایم پر از اشعار و نکته های ظریف عاشقانه بود. گاهی هم از خودم شعر در وکردم. این میان ما یک پسر عموی طنزی داشتیم و داریم که یکبار من از خدا بی خبر کتابم را به ایشان امانت دادم. و در صفحه ی اولش نوشته بودم.

نگاهم کرد ،نگاهش کردم      نگاهم کرد،دل به او بستم
نگاهم کرد، عاشقش شدم  نگاهم کرد.....
بعدها فهمیدم که فقط نگاهم کرد.

و ایشان در زیر این شعر نوشتند.


نگاهم کرد نگاهش کردم.
نگاهم کرد گفتم نگاه دارد.
نگاهم کرد گفتم مگر خواهر مادر از خودت نداری.
نگاهم کرد...
بعدها فهمیدم که داشت پشت سرم را نگاه می کرد.

بعد پسر عمویمان از روی غیرت به ما فرمودند که دخترها وقتی می خواهند کسی بفهمد که دوستش دارند هی در کتابهایشان اشعار عاشقانه می نویسند و به زور کتاب و جزوه را به او قرض می دهند

ایشان باعث شدند که ما دیگر در کتابهایمان چیزی ننوسیم. و یا اگر می خواهیم به کسی بدهیم آنها را پاک و تمیز به کسی بدهیم.

حالا علم پیشرفت کرده و بعضی ها می گویند در بلاد ما طرف وبلاگ عاشقانه طراحی می کند و به زور آدرسش را در گلوی فرد مورد نظر می چپاند. چقدر پیچیده است این دوست داشتنها. لعنتی با علم و تکنولوژی هم پیش می رود. اجازه بدهید بگویم این دوست داشتنها و داستانها هم مال ما ایرانیها و اندکی اینورتریها و اونورتریها هست. که خب هم زیباست و هم اعصاب خورد کن.نیشخند

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۸
تگ ها :