گاهی اوقات خیلی دلت تنگ می شود. آنقدر که احساس می کنی هیچ چیز آرامت نمی کند آنوقت دلت هوای چیزهایی می کند که تعجب می کنی قبلن چرا انجامش ندادی مثلن رفتن توی یک ساندویچی کثیف میدان مشتاق١  و خوردن ساندویچ سوسیسی که تهش مزه ی کاغذ می دهد. یا نشستن توی یک کافی شاپ  با خواهران یا دوستان لوده ات یا دختر خاله هایی که به شکاف دیوار هم می خندند و بلند بلند بخندی بدون آنکه نگران متین بودن باشی .

من دلم پیتزا بوف می خواهد با پیتزاهای دنگی. دلم می خواهد باز توی میدون ولی عصر شالم  رو روی صورتم بکشم و از زیرش مردم را نگاه کنم که با تعجب نگاهم می کنند و بعد اکرم با آن لحن همیشه گیش که نمی دانی خنده اش گرفته یا عصبانی است بگوید:وای خدای من... مهدیه!!!

دلم رستوران جام جم می خواهد نه بخاطر غذاهای خارجی اش بلکه بخاطر همان بچه هایی که با تو هم سو بودند و الان هر کدام یک نقطه ی دنیان.

دلم.....

 

١-میدان قدیمی کرمان که مشتاق علی شاه در آنجا دفن است. شاید با کلاسها بگویند بی کلاس است اما من دوستش دارم.

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٢
تگ ها :