مهپاره بر لب رود نشسته بود گریه میکرد و از چشمانش ستاره میامد زمزمه هایش آرام به گوش میرسید که:

ماه عزیز ...مرا ببخش که روزها ترانه میخوانم و تو نیستی که بشنوی

ماه عزیز...مرا ببخش که روزها سبد پر از سیبهای محبتم را می بخشم و تو نیستی که به توهم ببخشم

ماه عزیز....مرا ببخش  که روزها ازجام پر از شبنم مهربانیم گلهای تشنه را سیراب میکنم و توشبها تشنه میمانی

ماه عزیز...مرا ببخش که روزها ستاره هایم را به رود میبخشم تو آنها را نمی بینی

......

مهپاره آنقدر گریه کرد که بخواب رفت

شب شد ماه پایین آمد. به مهپاره یک دسته ترانه بخشید.سبدش را پر از سیب محبت کرد.در جامش شبنم مهربانی ریخت و ستاره چید و آنها را به مهپاره بخشید.........بعد بالا رفت. روز شد .خورشید آمد وماه در آسمان مثل همیشه ماند تا کارهای مهپاره را نظاره کند واز آنجا به اومثل همیشه لبخند بزند.