سیزده بدر(این داستان بر اساس واقعیت است)

فکر نکنید فقط شما ایرانیان داخل ایران سیزده را بدر کردید. خوشبختانه تعطیلات ایستر اینجا مصادف شد با سیزده بدر . سه ایرانی محصل اینجا سیزده را بدر کردیم و اما...

آقای همشهری فرموده بودند که بیایید سیزده بدر را کبابی بزنیم. و از انجا که محل بساط در اطراف خانه ی ما بود ما هم گفتیم که ما مخلصیم ما هیچی از کباب پیچیدن نمی دانیم آقای همشهری فرمودند که شما کارتان نباشد ما خدای کبابیم و همسرمان خدای نان لواش. ما هم گفتیم ما آش می گذاریم و آن دیگری که همسرش اهل کشور دوست و برادر همسایه ی قدیم روسیه بودند گفتند ما نیز می آییم و شیرینی می پزیم. همشهری فرمودند که اقا همه راس ساعت ١٠ صبح سر قرار باشید و ما می شویم مادر خرج و وسایل کباب و همه چیز می گیریم.

به به جایتان خالی ما وسایل آش را مهیا کردیم برای بعد از ظهر و سر ساعت منتظر ماندیم دیگری با خانوم روس سر ساعت رسیدند و منتظر همشهری ماندیم. ١٠:٣٠ که شد زنگی زدیم که پس چه شد گفتند می آییم. روسی خانوم گفت ما که شیرینی را می گذاریم . ١١:٢٠ دقیقه بود که همشهری و پسر ۴ ساله ی شان رسیدند و فرمودند خانوم خواب هستند و یک ساعت بعد می آیند. و فرمودند که کلن برنامه عوض شد و ما پلو می خوریم با کباب .ما هم فرمودیم که ما قابلمه ی پدر مادر دار گنده برای این جمعیت نداریم و قابلمه ی دیگر جهت آش است. همشهری فرمودند که زنگ بزنید خانوم قابلمه بیاورند.ساعت ١٢:٣٠ خانوم با قابلمه آمدند. و کباب پزان در بیرون خانه و برنج پزان در داخل خانه آغاز شد خانوم فرمودند که شرمنده اند و عادت ندارند در خانه ی دیگری دست به چیزی بزنند در حین پلو پزان هی خاطره تعریف کردند به قول خودشان و کلی ما خندیدیم و هی ترجمه می کردیم برای روسی خانوم  . پلو آماده شد و ما رفتیم در جایگاه چوبی مملو برف که بسیار زیبا بود و جایتان خالی هی خوردیم درست است که کبابها قطرشان ٢ متر بود و بی نمک و گاهی سوخته بودند اما ما حسابی کیف کردیم دور هم. بعد آمدیم خانه و امیدوار بودیم پسر ۴ ساله که از صبح همگی را یکدور و نصفی سرویس کرده بود با بازی  کامپیوتری سرگرم شود. اما آرزو به گور رفت.

ساعت ۴ که شد، دیگری به ما گفت ١٠ یورو تشویقی بدهیم تا با کلکی پسر را به بیرون خانه ببرد.  ساعت ۴:٣٠  همه با هم بیرون رفتیم  و ساعت  ۵ برگشتیم و همشهری به ما گفتند که با مابقی گوشتها را کوفته درست کنیم و کمی در آش بریزیم و کمی را با پلو میل فرمودند.  ما نیز آش را راه انداختیم و کوفته پزان را شروع کردیم و همسرمان مراقب بود که کسی از کوفته ها کش نرود. در حین آشپزان مستفیذ شدیم که همشهریها اصلن ایران را دوست ندارند و ایرانیها فرهنگشان را خراب کرده اند و اصلن حروف زبان همشهریها الفبایش انگلیسی  بوده و امیدوارند که زادگاهشان از ایران جدا شود.  آش آماده شد در یک وجب جا با آن شلوغ بازی پسرک و صدای اوپس اوپس آهنگهای دلخواه مادر پسر . آش خورده شد کلیه ی کمدها و کابینتهای خانه همه بازرسی شد و همین که همشهری ندای رفتن در ساعت 8 شب را داد گل از گل همه شکفت .

ساعت 8:10 بود که همه بی حال روی مبل افتادیم و من یک قرص جهت رفع سر درد خوردم و متاسفانه عهدنامه یی تلخ امضاء شد که بماند چه بود. خانوم روس چیزهایی فرمودند و ما سعی کردیم توضیح بدهیم که بچه های ایرانی اینطوری نیستند بسته به خانواده دارد. و ایشان که اولین بارشان بود که سیزده را بدر می کردند فرمودند پس سیزده بدر یعنی بخور بخور.

پ ن1: همه جای ایران سرای من است. همه جا ادمهای خوب بد وجود دارد من دوستان همشهری بسیار خوبی داشته ام و دارم .فقط اینکه کسی که بخواهد فرهنگ خود را فراموش کند و بچسبد به فرهنگ غربی راه رفتن خودش را هم فراموش می کند یادش میرود پر رویی با رک بودن فرق دارد. شرق مملو تمدن است کاری به زبان و نژاد خاص نیست ما ایرانیان چرا بخواهیم تمدن خوب کهن را فراموش کنیم کمی اعتماد بنفس می خواهیم همین. اگر اعتماد بنفس داشته باشیم نیازی نداریم به بیان کردن انچه که نیستم. ایران پر است از ایل و طایفخ و اقوام گوناگون اگر هر کسی بخواهد طایفه اش را جدا کند که از ایران همان فارس هم نمی ماند.

پ.ن 2: ما شاید خیلی چیزها در دوران کودکی نداشتیم شاید تربیت نسل قدیم را قبول نداریم اما ایا فرزند سالاری که امروزه دیده می شود بهتر است؟ کمی مراقب نسلهای بعدی باشیم.

 

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
تگ ها :