و ديگر هيچ انتظاری در راه نيست نه برای امروز و نه برای فردا...چرا که ديگر چشمانم بدنبالت نمی گردد و بدنبال تبسمهايت  تبسمی ندارم .

******************************************

من نا مراديهای تلخ را در زندگی ديروزم ديده ام و تبسمهايی که به ظاهر مرا ميبلعند می شناسم و سکوت مرگبار را تجربه ميکنم .امروز می آموزم که باور باران را وقتی باور کنم که آسمان ميبارد..من هرگز به آسمان ابری اميد باران ندارم...

من امروز در سبدم باور دارم حقيقت دارم و خرده ای مهربانی تا گرسنه نمانم....

فقط کوزه ای از  بخشش می خواهم...نه جرعه ای از بخشش...تشنه ام... مرا دريابيد

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٤/٢۸
تگ ها :