پیشنهاد توپ

تصمیم می گیری که هسته ی البالوی تولید شده در بدنت رو که هی گیر می دی بهش اب کنی درنتیجه تا دانشگاه به جای دوچرخه سواری، پیاده روی می کنی. بعد از ظهر تنها خانوم ایرانی موجود در اینجا (غیر از تو) زنگ می زنه که بیا بریم پیاده روی. چون قدرت نه گفتن نداری و همیشه الکی دلت می سوزه میری پیاده روی با خانوم و دوتا بچه. هیچ حرف مشترکی با هم ندارید در نتیجه یا باید کالسکه هل بدی یا باید با پسر شیطون که هی سکوترش رو می کوبه به جای جای بدنت بازی کنی که مامان خرید کنه.اعتقاد راسخ داری که بچه بیش فعاله. اونقدر بیش فعال که مامانش توی خیابان جلوی چشم فنلاندیها انچنان کتکش می زنه. که تو ترس تمام وجودت رو می گیره که الانه پلیس بریزه و بگیرتتون. کتک زدن بچه اینجا بسیار منفور و وحشتناکه و واقعن جرم محسوب میشه.

چهار ساعت هینطوری سپری می شه درعنفوان بی هوشی ازش می خوای بری خونه. بعد یکساعت می رسی خونه . احساس می کنی ترکیدی... مهربان همسر برات شام درست کرده و تو گل از گلت می شکفه. در همین حین دوست روسیت (که از ته دل دوستش داری) زنگ می زنه که برای اینکه فلانی (خانوم با دوتا بچه )داره میره ایران  ومدتی نیست ،فردا می خوایم بریم پیاده روی، تو هم بیا ومترجم ما بشو .. خداییش اگه شما بودین چه حالی می شدین.... نه خداییش ..

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۱
تگ ها :