موزه

کلبه ای چوبی است در ابتدای یک روستا. موزه است. برایم سوال است این چه موزه ایست در این روستای کوچک .دم در میان انهمه سبزه ی خودرو باغچه ی کوچک چوبی است که گلهای سفید ریزی انرا زینت بخشیده. وارد می شویم دم در شیپور چوبی را می بینم که مرا را یاد حنا دختری در مزرعه می اندازد که در ان می دمید. هر انچه در این روستا قدیمی شده را در این کلبه جمع کرده اند. تلفن هندلی. پیانوی بادی. چرخ خیاطی. کفشهای دست دوز. و قابهای چوبی که عکس قدیمی ها را بغل کرده اند. باید خانه مال ١۵٠ سال پیش باشد. کمدهای چوبی با ظرفهای سنتی. حساب می کنم قدمت تلفن هندلی که در این روستا بوده ١٠٠ سال پیش ویا بیشتر. گوشی آهنی سنگینش را بر می دارم و خودم می گذارم جای آن ادمهایی که عکسها انها را نشان می دهد. آنطرفتر با پیانو بادی شروع به نواختن می کنم . وارد کافه ی موزه می شویم و چای می نوشیم. خوشم می آید از این ذوق سلیقه شان و دلم می سوزد برای آب انبار شهرم که فاضلاب شهر شده. و دلم می سوزد به حال حمام ابراهیم خان کرمان که سه سال است درش بسته است و قول تعمیرش به گور رفته. دلم می سوزد برای همه ی انچه که داریم و حفظ نمی شود.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢
تگ ها :