ننجون

پدرم پدر و مادرش را زود از دست داد و پیش مادر بزرگش زندگی کرد. ننجون صداش می کرد.حافظ و قران بلد بوده. به پدر هم یاد داده بود انگار ملا بوده. ندیدمش اما داستان مرگش را همیشه پدر میگفت . یکروز دم غروب وقتی از دانشسرا بر می گرده  ننجون می گه برام اب بیار . بعد رو به قبله دراز می کشه و اشهد می خونه ، اب رو سر می کشه به پدرم میگه برو زن همسایه رو خبر کن. وقتی بر می گردن مرگ اونو برده بود. چه بد...چه خوب!!!

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱
تگ ها :