جنگل گرم است. دوچرخه جدید کند است ، هوا نم دارد. زیبایی عاذی شده است. مثل همیشه پل چوبی اول ،پل چوبی دوم ،سر بالایی اول سربالایی دوم،...

یادت می آید آنروزها که کوچه ی خشک و دراز را با هم می دویدیم تا مبادا از سرویس مدرسه جا بمانیم. اقای راستی گاهی ما را از ته کوچه می دید و می ایستاد. گاهی من تنها می دویدم و گاهی تو تنها ، سرویس را نگه می داشتیم تا آن یکی برسد. و بعد می خندیدیم که چقدر تنبلیم ما. خیلی وقتها هم جا می ماندیم. یادت هست آنروزها را؟ شبهای تابستان یک بالشت می انداختیم روی سقف پشه بند و بعد می رفتیم تویش و با پا لگد می زدیم زیرش و به هم پاسش می دادیم  و صدای قهقهه مان می رفت هوا!! وبعد مامان داد می زد  خونه ای که سه تا دختر دارد نباید صدا ازش در بیاد. بسه دیگه. حریف ما نمی شد دست به دامان بابا می شد که یک چیزی به این بچه ها بگو و بابا به زور فقط می گفت: بچه ها صداتون می ره توی کوچه.  تو با استعدادتر بودی و درسخوانتر و من حساس و تنبل. رفتی دانشگاه شدی همان که می خواستی همیشه ژنتیک دوست داشتی من رفتم ریاضی، جداشدیم رفتم تهران بعد المان و حالا هم اینجا... خیلی هم را دوست داریم زبانزد بوده ایم همیشه.. سالها گذشته پسرت دارد قد می کشد. با مزه شده است  می گویی شبیه من است و با نمک . به قول همه رشدش توی زبانش است. گاهی دلم خیلی تنگ می شود برای تو برای همه و اینکه ما دیگر آنقدر کنار هم نخواهیم بود. گفتی نمی خواهم یک بچه داشته باشم ،تو خیلی به درد من خوردی چرا بچه ام تنها باشد ومن با خودم می گویم چه فایده که اینفدر دور...

...خیابان را رد میکنی و با شیب تند می پیچی تا ساختمان قرمز دانشگاه را ببینی. آفتاب از پشت درختان بیرون می آید. فضا زیباست و امروز روزی دیگر.