خاطره

 می دانستم اصولن اینجا چیزی گم نمی شود. اگر هم گم شود پیدا می شود. کتابخونه ، کلاس،مرکز کامپیوتر ، دستشویی ، درختی که زیر ان دراز کشیده بودم ،کنار رودخونه..نبود. میروم رستوران می پرسم دیروز یک موبایل اینجا جا نمونده. می گوید نه اما از نگهبان هر ساختمان بپرس اگر پیدا کنند نگه میدارند. نگهبان ساختمان آگروا می گوید پیدا نکرده. حس بدی ندارم می دانم پیدا می شود اما اگر توی چمنها افتاده باشد که باران می خورد و بای بای. زنگ که می زنی کسی گوشی را جواب نمی دهد.نگهبان ساختمان اداری رفته است ناهار. دختری انجا پشت میز نشسته. می پرسد کاری داری ؟

-دنبال موبایل گم شده ام هستم.

- چه رنگی بود

-نقره ای مشکی

- اووو نگهبان پیدایش کرده توی مرکز کامپیوتر بود. نیم ساعت دیگه بیا بگیرش.

...نیم ساعت بعد

-ممنون می دونستم پیدا میشه. چند بار زنگ زدم کسی جواب نداد.

-بله موبایل شخصی است من نمی توانستم جواب دهم.

نگاهش می کنم. نمی دانم خندم گرفته یا عصبانیم یا شایدقاطی . لبخند می زنم.

باران نم نم می بارد شیب تند پل روی رودخانه را طی می کنم و به اندیشه ی مزخرف احترام به حریم خصوصی در این زمینه ها فکر می کنم .

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠
تگ ها :