...

شب قبل نخوابیده باشی و خسته از کلاس برگشتی دلت چای داغ می خواهد و غذای درست حسابی. می ایی خوابگاه. سیب زمینی رو می ذاری تو فر. او هم به تو می پیوندد بایک بسته سوپ پاکتی. می خوای تا شام رو خوردی بچپی توی رختخواب اما سر شام شروع می کند به حرف زدن. که مسلمان نیست و مسیحی است و اینها. منم اصولن یاد گرفته ام که نپرسم چرا و چگونه. چیزی نمی گویم اما مشتاق است که داستان را بگوید از این نوع آدمها در ایران زیاد دیده ام که دین زده شده اند و می خواهند خود را از مسلمان جماعت جدا کنند. از ساعت 10 شروع کرد و الان ساعت 12:30 شب است احساس می کنم الان است که با کله بروم توی قابلمه. از داستان ادم و حوا شروع کرده و هنوز تازه به ابراهیم رسیده. توی ذهنم می شمارم که داستان چند پیغمبر مانده. روی ساعتم نگاه می کنم که هشدار دهم. گاهی ظرفی به اشپزخانه می برم که بفهمد باید برود... که یکهو داستان یوشا را می گوید این دیگر چه پیغمبری از کجا امد پیغمبر بوده مگر؟ درست عین کتاب مقدس می ماند حرفهایش. انزمانها که می خواستم درس نخوانم نسخه ی سوئدیش را خوانده بودم. با همان لحن ..داستان به موسی می رسد ساعت یک نیمه شب است و من ترکیده ام. همه را می دانم جز ان داستان فربانی کردن نان و گوسفند و گاو و کشیدن خون بر درها به شکل صلیب  که اینقدر خوابم نمی فهمم چه شد.. داستان که به عیسی می رسد شاد می شوم که دارد تمام می شود. خدا را شکر می کنم که تا عیسی را اعتقاد دارد و گرنه بیچاره می شدم . ساعت 2:30 است و او رفته. غلت می زنم و از خستگی و بی خواب شدن خوابم نمی برد. صدایش توی گوشم است. عصبانیم که چرا فرت نمی گویم بابا من علاقه ای به داستان کاهنان مصر و دین ندارم می خواهم بخوابم از من یکی گذشته که کسی این داستانهای قدیمی که هزار نوع روایت متفاوت دارد برایم بگوید. از خودم عصبانیم که رو راست نیستم و حرفم را نمی زنم. اگر واقعن به چیزی اعتقاد داریم لزومی ندارد انرا به دیگران اثبات کنیم. بد بختی اینجاست که یاد نگرفتیم دین و اعتقاد خیلی شخصی است. به کسی ربطی ندارد. نیاز نداریم جار بزنیم که چه دینی داریم و برای چی.

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱
تگ ها :