و باز هم سلام...

دلم تنگ شده بود..

شايد نوشتن يادم رفته...

اما باز هم می نويسم.

شاید زندگی ساده تر ازاین باشد.

نان ، نگاه ، نسیم،

شاید همین می بود،

دغدغه های سخت و ملال آور.

پر از هیاهو هستیم و آرزو

بی آنکه بدانیم آرزوها ما را از زندگی ساده مان دور می سازند.

و بی آنکه بدانیم دغدغه ها حاصل همان آرزوهایند.

می گذرد ...

و من می مانم و دنیایی از نادانسته ها

من می مانم و رازهای من

من می مانم و نگفته هایم

و زخم چوبهایی که از نگاه ساده به زندگی پر آرزو دارم.

سکوت، زخمها را تازه نگه می دارد

و نگاهم به آسمان است و خدا،

و شادم چون

تنها اوست که می ماند.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢
تگ ها :