دردلی با خدا

-خدایا ما می خواهیم به یک چیزی اقرار کنیم. خیلی وقت پیشها که تازه 9 سالمان شده بود آنروز که مامان زولوبیا خریده بود و ما خوردیم و گفتیم که نفهمیدیم و یادمان نبود که روزه بودیم... ما یادمان بود.

-خدایا دستت درد نکند که برای  فرشته ی دست چپمان کامپیوتر خریدی که کارش اسانتر شود اما دیدی که او زیاده خواه است و حالا دستیار می خواهد . خدایا سلام ما را به فرشته دست راستی که فرستادیش مرخصی برسان بگو ما دلمان برایش تنگ است.

-خدایا ما که بچه بودیم ارزویمان این بود که کزت بینوایان شویم یا لوسیمین مهاجران. بعد که بزرگ شدیم فهمیدیم نمی شود حالا گیر دادیم که عاقل شویم اگر اینهم مثل همان کزت شدنمان است به ما زودتر بگو.

-خدایا ما داریم می رویم پاریس که با برج ایفل عکس بیاندازیم کاری کن که به ما خیلی خوش بگذرد و حالش را ببریم ،حالا اگر خواستی ما را در درس خواندن هم یاری فرما خیلی مهم نیست.

-خدایا ما می خواهیم به یک چیزی اقرار کنیم ما اصلن خوشمان نمی اید ما را در کفن بپیچند و دفنمان کنند ما دلمان می خواهد خارجکی دفن شویم. اینطوری خوشگلتر می شویم که وقتی روحمان جسممان را دید خوشش بیاید ما می ترسیم آنطوری روحمان فرار کند و گم و گور شود انوقت خودت سختت می شود.

-خدایا بی خوابی زده به کله مان و ما شرو ور می نویسیم. خواب را بر ما بفرست.

 

 

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥
تگ ها :