زبان فرانسه

روز اول برجهای دانشگاه را نمی شناختم پیچده بود برایم گم می شدم بعد از طی کردن کلی پله به در بسته می خوردم همان روز اول پشت یکی از همان درهای بسته به اولین فردی که برخورد کردم اقای مو قشنگ بود که راه را به زبان فرانسه نشانم داد. از ان روز اقای موقشنگ در ذهنم ماند که نه جواب تشکرمی دهد نه اهل سلام کردن است. امروز بعد یک هفته می دانم که استادها بونژو مادموازل١ را سر صبح روانه م می کنند و اقای موقشنگ هرگز در حالی که مستقیم توی چشمانت زل می زند  

ساعت ده فردریک٢ آمد و منو برد توی دفترم. کسی نبود. کارم رو شروع کردم. یک ساعت بعد در باز شد. همکارم آمد تا دیدمش لبخندم خشکید ااقای مو قشنگ !!!!. با بی ادبی هرچه تمام تر به کارم ادامه دادم. نشست. به فرانسه چیزی گفت نفهمیدم. آمد جلو و لبخندی شبه نیشخند زد و جمله را دوباره تکرار کرد. نگاهش کردم و گفت می گم اسمت چیه؟ ....من پیشن هستم بیا ...کنار تخته سیاه می رویم و جمله را روی تخته می نویسد. می گوید سعی کن فرانسه یاد بگیری. لبخند می زنم.

در طول روز تنها جوابها و جملاتی که گفت اینها بود

-زبان کامپیوترت رو عوض نکن تا چند کلمه فرانسه یاد بگیری.

-واسه چی کیبرد انگلیسی داری...

-به فرانسه اینو بگو....

-فنلاند کشور خوبیه.

-در عرض چهار ماه سعی کن فرانسه یاد گیری .

-خداحافظی به فرانسه میشه.....

اقای مو قشنگ حرفهایش امیخته با چند حرکت بی ادبی بود که یکی از کارهایش به شدت مرا رنجاند.قصد نوشتنش را ندارم چون ناراحتم می کند کلن حال مرا هی می گیرد و من هم عمومن انگلیسی را جوری حرف می زنم که نفهمد. کار بدی می کنم می دانم.

شب که خانه میرسم نمی توانم برم سراغ خود اموز زبان فرانسه نمی دانم چرا؟

 

١-زین پس به جای واژه ی مادمازل می نویسم مادموازل.

٢-استاد راهنما

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱۸
تگ ها :