اتاق اقای چینی را به همه جا ترجیح داده ام. هوا سرد نیست اما این اتاق بس ناجوانمردانه سرد است. نشسته ام روی تخت فیلم نگاه می کنم. توی مغزم نمی رود بکار بردن الفاظ زشت که در همه ی زبانها موجود است و همه استفاده می کنند. یادم می اید به حرف ذوست فیلیپینی که در این زمینه می گفت این غربیها با ما خیلی فرق دارند و وقتی همسر آمریکاییش حرف زشتی می زند او فقط سکوت می کند. بالشت را محکم می چسبم تا شاید گرم شوم. فکر می آید سراغم ،بزرگ کردن نسل بعد اینجا انگار با من تناقض دارد. توانایی تغییر بعضی از افکار را ندارم. اگر فردا بچه ام مست و عریان با یک الدنگ یک شبه در را باز کند و بعد هم بگوید مامی ... من شاید بگویم مامی و زهر مار . شاید بزرگ کردن بچه اینقدرها هم سخت نباشد اما بعد ١۶ سالگی یاد دادن من چه فایده دارد که جامعه او را بار می اورد. در جامعه ی بی تمدن ١که ادب و احترام تعریف دیگری دارد تربیت ایرانی به کجا می رود. گاهی اوقات از خودم می پرسم به چه قیمت؟ و باز یادم می اید که من نمی دانم چه بلایی سر نسلهای جدید ایران خواهد آمد.

١-تاریخ هم ندارند این کشورهای ساکت شمالی

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
تگ ها :