فیلم کوتاه

پلان ١:

باد می وزد. مرد یقه ی پالتویش را بالا می کشد .دود غلیظ سیگاری که روشن دارد در هوا می رقصد. صدای چرخهای کالسکه ای از دور به گوش می رسد و اسبی که با اتش شلاق به سرعت به مرد نزدیک می رسد. لحظه ای بعد شیهه ی اسب و سکون چرخهای کالسکه در جلوی پای مردی با بارانی مشکی.  صدایی از درون کالسکه شنیده می شود .

آقای اسمیت شما باید با ما بیایید.

پلان ٢:

مرد سرش را روی میز گذاشته و چراغی در بالای سرش تاب می خورد

کاراگاه:چه مدته می شناسیش.

مرد: نزدیک یک ساله.

کاراگاه: دوستش داشتی

مرد سکوت می کند

کاراگاه: چه مدته پاریسی؟

مرد: سه ماه.

کاراگاه: چرا اینکارو کردی؟(با مشت روی میز می کوبد و ادامه می دهد)با از بین بردنش چی رو می خواستی ثابت کنی.

مدتی  به سکوت می گذرد و مرد می پرسد: می توانم یک سیگار روشن کنم؟

سیگاری روشن می کند. پک محکمی به سیگارش می زند و با صدای حزن الود می گوید

- سه ماه پیش وقتی باهاش شروع به کار کردم نمی دوستم اینقدر خطا می ده تا اینکه یک شب که بی خوابی به سرم زده بود نشستم یک مسئله ی معلوم الجواب رو باهاش نوشتم. خطاش میلیونی بود اون شب تصمیم گرفتم که source رو دستکاری کنم. نمی تونستم بذارم ریاضیات رو به ابطال بکشونه .source رو دستکاری کردم. نمی دونستم اینقدر حساسه. و این شد که می بینید. کلش از بین رفت. نمی دونستم دو روزه همه می فهمن. عینه ایرانه اینجا. خاله بازی.. همه هی برا هم حرف می زنن.

(با مشت روی میز می کوبد) نمی خواستم اینطوری بشه...دوسش داشتم...باور کنید

پلان اخر:

مرد با بارانی مشکی یک کوله کاغذ زیر بغلش است. باران می بارد. چند کاغذ را باد می برد. و درون اب می اندازد. دوربین روی یکی از کاغذها می رود. روی آن نوشته شده دانشجوی اخراجی از دانشگاه سوربن فرانسه.

.....

برداشتی از  کتاب "من غلط کردم حل عددی معادلات خوندم" نوشته ی صاحب وبلاگ.

 

 

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
تگ ها :