یاد صبح تابستون

مامان میومد سراغمون سرش رو می کرد تو پشه بند که پاشین نمازه. وای لذت خواب دم صبح. چقدر شیرین بود. غلت زدنها و بلند نشدنها و آفتابی که می زد روی پشه بند. سر و جا به جا می کردیم و سر وته می شدیم که افتاب توی چشممان نباشد. ساعت 8 صبح دیگه هیچ جای پشه بند رو نمی شد استفاده کرد. آقتاب کامل وسط خونه بود.غرولند مامان که می گفت یکی از در بیاد تو نمی گه چه بچه های خواب آلودی پاشید آبرو ادم می ره. و امان اگر یکی در خونه رو می زد. با سرعت نور می چپیدیم تو تا دیده نشیم. دلم صبح تابستونای خانه ی پدری ،غرولند مامان، صدا زدنهای مکرر پدرکه دیگر نیست، دلم آفتاب داغی که می سوزاند دست و صورتمان را، دلم آبی که روی سرمان ریخته می شد تا بیدار شیم... دلم همه را می خواهد.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٩
تگ ها :