ژاک (2)

 ساعت ده صبح است و خبری از ژاک نیست. گفته بودم ساعت نه می آیم.ساعت یازده ژاک می آید سراغم و من و من می کند انگار خجالت می کشد. می گوید: من باید نه می آمدم. نگاهش می کنم و سکوت. او مثل آدمی که ترسیده دست و پایش را گم کرده. لبخند می زنم و او می فهمد با اینکه نگاهم نمی کند. در کل من اگر در سمت راستش باشم او چپ را نگاه می کند و بالعکس.ادامه می دهد که من پاریس زندگی نمی کنم اگر از قطار جا بمونم یعنی دو ساعت تاخیر. می دانستم اصولن بچه ها در اطراف دانشگاه اتاق می گیرند. اما انگار ژاک هرروزچهار ساعت توی راه است. بدون تامل شروع به توضیح ساختار نرم افزارش می کند. دو ساعت بعد توضیحاتش تمام می شود و می گوید ببخشید . من نمی گیرم چی رو باید ببخشم . سرش را پایین می اندازد و می رود. احتمالن" ببخشید" به خاطر دیر امدنش بوده.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤
تگ ها :