بینوایان قسمت نودوچهارم

کزت دستهای یخ زده اش را در جیب پالتواش می برد تا برف و بوران کمتر آزارش دهد. تا حالا دو جفت دستکش گم کرده است. کمی نوش جانش. روزهای آخر است ژان والژان کریسمس می اید و کزت را روز سال نو با خود می برد. کزت بیچاره در فکر همان روزهاست برای همین باید به شانزه لیزه رود و از مرکز فروش بلیط چند عدد بلیط ناب موزه و اینا بخرد تا با ژان کریسمس را در پاریس حالی ببرند. هوا سرد است و کزت به سختی راه می رود.بلیطها را که می خرد کلی خوشحال می شود پارک دیزنی را هنوز ندیده لبخند بر گوشه ی لبانش می نشیند. کزت بیچاره ی بی جنبه چون ندید بدید هم هست خیلی خوشحال است .او نمی داند چرا دلش نمی خواهد با پاریس خداحافظی کند. در کل کزت اعتقاد دارد اگر زحمتی که در پاریس کشیده را ادامه دهد یکساله دکترایش را می گیرد اما افسوس که روزگار او را گشاد نموده. کزت وول وولش شد تا کمی در شانزه لیزه ولخرجی کند و این کار را کرد. وقتی وارد خانه شد تناردیه ها کمی به او نگاه کردند که چیا خریدی و اینا. کزت ناراحت شد که شاید تناردیه ها دلشان از این چیزها بخواهد اما نتوانند بخرند. در کل تناردیه ی چینی پول خرج نمی کند و همش جنس چینی می خرد. کزت امروز تن ویکتور هوگو را در گور لرزاند.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤
تگ ها :