جهل

تا چند سال پیش احساس می کردم در دنیا هیچ کس وجود ندارد که نتوانم دوستش داشته باشم. وقتی کسی میگفت از فلانی بدم می اید با خود می گفتم چه بد و چرا؟  و امروز تو از این راه دور هنوز مرا در آتشت می سوزانی و من احساس می کنم نمی توانم دوستت داشته باشم و افسوس و صد افسوس که بزرگ شدیم و توان بخشیدنمان کم شده. دوست دارم ببخشم برای آرامش همیشگی. من در این حیرانی بخشش می سوزم و تو نمی دانی و آتشت را فروزانت می سازی. چه کسی می داند جهل آدمی را به کجا می کشاند جهل تو ما را در کام خود کشید و جهل من هم.

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢
تگ ها :