و باز هم فنلاند

وارد راهرو که می شوم کسی را نمی بینم. در را باز می کنم. جای خالی همکار چینیم حس می شود. بعد از چند دقیقه تصمیم به دیدن استاد راهنما می کنم. سلام و احوال پرسی فرانسوی مرا شاد می کند یک ساعتی گپ و گفتگو و خنده و بازگست به دفتر کار. به ساعت نگاه می کنم لبخند می زنم که با فرانسیسکو و دووان و... برویم ناهار. اما یادم می اید تنهایم ناهار را گرم می کنم و در دفتر کارم مثل پنج ماه پیش تنها صرف می کنم. سکوت و سکوت و من عجیب دلم تنگ می شود.

هوا به سرعت تاریک می شود زمین سفید است و من منتظر اتوبوس. دلم تنگ است. توی اتوبوس کسی نگاهت نمی کند سردی عجیبی حس می شود و احساس می کنی خیلی چیزها کم داری. اینست زندگی در کشورهای شمالی. رفاه داری اما کسی به تو لبخند نمی زند.

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢۳
تگ ها :