آفتاب بر برگهای سرخ و زرد می تابد و شعاعش تا نزدیکیهای هر چشمی می رسد. زنی قلاده ی سگش را می کشد تا مانع توجه سگ به دختر چشم سیاه دوچرخه سوار شود. او رکاب می زند و دور می شود.

تلفن زنگ می زند . دختر چشم سیاه سختش است در حین دوچرخه سواری تلفن را پاسخ دهد. اما جواب می دهد و صدای گرمی لبخند را بر لبش می نشاند تلفن را با این سخن پایان می دهد ساعت دو می بینمت.

وارد می شود قرارداد را فسخ می کند و برای قرارداد جدید تقاضا می کند و پاسخ می شنود نمی شود. دختر چشم سیاه مال سرزمین چشم آبیها نیست و او عادت کرده.

ساعت دوازده است دختر چشم سیاه وارد فروشگاه می شود دست در جیب و آماده برای آنچه که مدتی منتظر بوده. فروشنده می گوید تمام شد. دیگر نداریم و دختر چشم سیاه از انجا می رود.

ساعت دو است و دختر چشم سیاه تلفن در دست صحبت می کندبا هموطنش که قولی داده برای کمک به دوستش و قرار را ساعت دو گذاشته . جواب می شنود کمکی در کار نیست. و او چشمان سیاهش را می بندد.سخت است تماس با دوستش با ان صدای گرمش و گفتن" شرمنده محبت اینجا خاموش است."

ساعت سه بعد از ظهر است و دختر چشم سیاه پشت باجه ی بانک . زن مسن زیر چشمی نگاهش می کند و دختر چشم سیاه مدارک را تحویل می دهد . زن می رود و بعد مدتی باز می گردد و پاسخ منفی می دهد در حالی که سعی دارد به دختر چشم سیاه بفهماند که قصد توهین ندارد. دختر چشم سیاه به آرامی لبخند می زند و از انجا می رود.

آفتاب بر برگهای سرخ و زرد می تابد و شعاعش به هر چشمی می رسد. اما چشمهای سیاه را ازار نمی دهد. پیر زنی در کنار سگش می ایستد تا سگش دور شدن دختر چشم سیاه را نظاره کند.