بازگشت
در را باز می کنم خانه خالی و من تنها .سکوت است.. گلدانها را چک می کنم. یکی کاملن خشک و دیگری نزدیک مرگ. ابشان می دهم. برگهای ریخته ی کف اتاق را جمع می کنم. اینجا زندگی شکل دیگریست. تلویزیون را روشن می کنم لیدی گاگا می اید با همان لباسهای عجیب غریبش و می خواند. کانال را عوض می کنم. .. اینجا همه چیز شکل دیگری دارد. ال پاچینو مدام ور می زند روحم حوصله ندارد خاموشش می کنم.. سکوت است..خنده های کوچکترین عضو خانواده...اشکهای مادر... حرفهای خانم راننده ی تاکسی فرودگاه که دزفولی بود و هیچکس را نداشت. همه در مخم پیاده روی می کنند. لبخند می زنم بر خانم راننده که حرف شوهری که جدا شده بود و پدر و مادری که مرده بودند را راحت برایم تعریف کرد. اخرین کسی بود که بااو حرف زدم . سرم هنوز درد می کند اثرات سرماخوردگی که در بدو ورود من را در گیر کرد و منرا ترکانید. گوشهای گرفته و چشمان خواب الود و لبخندی که می نشیند بر لبم. زندگی بالا و پایینش زیاد است و خاطراتش عجیب و غریب. سکوت است.
