زندگی ادامه...

یک سالی از تولد دختر دومش می گذشت. ناراحت بود. اما می گفت خدا داده، سقطش نمی کنم. اشک می ریخت اما می گفت قسمت است. خواهرای بزرگش می خندیدند و می گفتند همین بچه های ناخواسته از همه بهتر می شوند. بدنیا آمد و شد یک پسر لپ گلی که با دو خواهر قبلیش فرق داشت. عزیز شد و دردانه . ایندفعه که رفتم ایران دوربین  و عکس و لبخند... خجالت این پسر خاله ی کوچکم و شیرین زبانیش. 

پیرمردی گوشه ای از خانه خوابیده در انتظار مرگ. می فهمد یا نمی فهمد خسته و منتطر و کسی می گوید کاش تمام شود تا زجر نکشد اما هنوز زندگی ادامه دارد نود و دو سال است که می خوابد و بیدار می شود. بدنی نحیف و منتظر!

 کوچولوی دو ساله ی لپ گلی ،سالم، بی بهونه  می خوابد در انتظار زندگی .اما زندگی ادامه ندارد پس دیگر برنمی خیزد. ایست قلبی و ابهام مادری که نفهمید چه شد؟ تمام.

در این ابهام نمی پرسم چرا؟کسی نپرسد چرا؟

 

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
تگ ها :