گفتی وقتی بهارمیاد حال دلت عوض میشه

نسیم میاد با نفست انگاری همنفس میشه

امسال بازم بهار اومد ولی دلی عوض نشد

شاید پاییز مونده بود و دیگه فصلی بهار  نشد

نیستی که با من ببینی درختا خشک خشکن

قناریهای تو قفس اسیر سرنوشتن

دیگه کسی از بلبلا صدای آواز نشنید

دیگه هیچ پروانه ای به شوق شمعش نپرید

شاید اینجا تو شهر ما پاییز موندگار بشه

شبهای ما تا ابد شبهای بی ستاره شه

مهتابی نیست شبهای ما انگار که ماه رفته سفر

پروانه ها ، ستاره ها ، همه رفتن بی خبر

نگفتی که بعد تو من باید به کی نگاه کنم

شاید دلت می خواس که من تنهایی رو صدا کنم

با خود می گم یه روز میاد که می شنوی حرفای من

اونروز میون گریه ها ترنم اشکای من

اونروز میاد خوب می دونم

بیاد اونروز می مونم

خاکسترم رو بردار و برو سر طاقچه بذار

نگاش کن و غصه بخور ،غصه ی عشق موندگار

اونوقت شاید بهار بیاد حال دلت عوض بشه

گریه مردمون شهر با گریه هات  خنده بشه

اون روز همه قناریا پر می کشن بسوی من

هر جا بری همه می گن قصه ی غصه های من

 

  
نویسنده : م.س ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٥
تگ ها :