نمی دانم به کدام حق وقانونی به نام عشق به زندان می کشند ، حبس می کنند و سلطه می رانند.

آیا مردی به معنای سلطه راندن و زور گوییست . در خودخواهیها غرق می شوند و آنقدر کورند

که جز خود کسی را نمی بینند...احساسهای لگد مال شده گویای جبر است و سختی تحمیل شده.

 

مادرش او را در کودکی با دنیا تنها گذاشت و رفت و آرام گرفت

بچه ها را او بزرگ کرد

مراقب پدر بود که مرگ مادر کمرش را خم کرده بود

همیشه متظر آینده بودم

شاید درآینده کمبود محبت مادر را فراموش کند

اما امروز...

امروز آینده است

امروز  محبوس دستان مردی که مدعی عشق بود و محبت، به مدرکش می بالیدو...

اما جز شقاوت و زور و خماری  بويی از او استشمام نمی شود.

زندانی که میله هایش رنج است و سختی وخشونت،جایگاه زندگی اوست

من فقط ناظر زندگی پر رنجش هستم همین.

سوختن را نگریستن آدمی را می سوزاند

سوختن کسی که از زیبایی ظاهر و باطن چیزی کم ندارد

اما..اما...

وقتی به او می گویند رهایش کن تنها یک جمله می گوید:

اودر این دنیا تنها مرا دارد .

خدایا به من بگو چرا زنها را اینگونه خلق کردی