بهار آمد و باز شادابی .
ما آدمها همچون طبیعتیم همیشه بهاری نیستیم و همیشه سرد  زمستانی نمی مانیم.

 بیست و هفت بهار را دیده ام اما هنوز نیا موخته ام آنچه را باید بیاموزم.

دلم اتاقی می خواهد و سه تاری و میز و صندلی کهنه ای ..همیشه کهنه ها حرفهای زیادی دارند  قلمی و کاغذی سپید .

همیشه دلم کاغذ و قلم را دوست دارد تنها ندیمی که بعد آن می ماند می خواهد بنویسد.اما دلم چیزهایی می خواهد تا بتواند بنویسد .

بیچاره این دل مدتهاست که سراغش نرفته ام دلم می گوید
 ظرفی پر از سیب های قرمز می خواهد سیب هایی که  دل  دندان را هم به رحم آورند ، هیچگاه نپوسند و همیشه تازه بمانند.
دلم سادگی می خواهد و ترانه ای که مجنونها را مجنون تر سازد.دلم دشتی پر از گل ،دلم زلفی در دستان باد دلم همه ی خوبیها و زیباییها  را یکجا می خواهد

 دلم می خواهد که بنویسد
می گویم بنویس و می گوید چیزی را که می خواهد بنویسد در اینجا نمی گنجد
می گویم بنویس شاید که در دلی بنگنجد دلها بزرگند و عظیم و می نویسد

من همه را دوست دارم  

  
نویسنده : م.س ; ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢
تگ ها :